<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>روی شیروانی داغ</title>
<link>http://rasin.blogfa.com/</link>
<description>زیر این آفتابٍ چموشٍ ظهرگاهٍ زندگی...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 24 Aug 2006 13:12:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://rasin.blogfa.com/post-68.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;قابل توجه دوستانی که لطف کرده اند و آدرس این وبلاگ را لینک نموده اند:&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;روی شیروانی داغ منتقل شده است به:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;U&gt;&lt;FONT color=#0000ff size=5&gt;&lt;A href=&quot;http://shirva.blogspot.com&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;http://shirva.blogspot.com&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/U&gt;&lt;A href=&quot;http://shirva.blogspot.co&quot;&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 24 Aug 2006 13:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rasin&amp;postid=68</comments>
<dc:creator>rasin</dc:creator>
<guid>http://rasin.blogfa.com/post-68.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بای بای بلاگفا، هایل بلاگر!</title>
<link>http://rasin.blogfa.com/post-67.aspx</link>
<description>‌ &lt;A href=&quot;http://shirazi.blogfa.com/&quot;&gt;شیرازی&lt;/A&gt;‌ی عزیز لااقل از امتحان این شیروانی داغ سربلند بیرون آمد. مطمئنم که اگر &lt;A href=&quot;http://www.blogfa.com/Desktop/Default.aspx&quot;&gt;فضا&lt;/A&gt;ی ساده و شاید نه خیلی شیک ولی صمیمی و تحریک کننده‌ی دست‌پخت جناب شیرازی نبود، خیلی پیش از این‌ها، مثلن روز سوم یا چهارم رونمایی‌، این شیروانی‌ی داغ هم به خیل فراوان تجربه‌های ناموفق و ناتمامی می‌پیوست که این آدمک &quot;خودم را می‌گویم!&quot; رها کرده در خلائی که نامش احتمالن کارنامه‌ی عمر می‌باشد! &lt;BR&gt;تجربه‌های ناموفق مثل زباله‌های فضایی که بلاتکلیف و معلق بالای زمین و آسمان گیر کرده‌اند، لحظه‌هارا می‌شمارند و به فکر روز انتقام‌اند. وای به روزی که کار و بار زندگی تحت سیتره‌ی آنها در آید و…&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اما حالا دیگر وقت است تا رطل گران بر باره بندیم! هر چه بود و نبود را به این&amp;nbsp;سایت بی پیر اجنبی، یعنی &quot;بلاگ اسپات&quot; منتقل کرده‌ام &quot;و یا خواهم کرد&quot; و البته پایگاهم در سایت دوست‌داشتنی‌ی جناب شیرازی را هم نگاه می‌دارم برای روز مبادا،‌ و مباد که روز مبادا…!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;لابد عده‌ای از دوستان کنجکاو علت نقل مکان خواهند شد. برای پاسخ‌دهی به این دوستان از شما مخاطب احتمالی‌ی گرامی شدیدن طلب یاری دارم! اگر دلیل عقل پسندی در چنته داری درگوشی و یا از طریق میل و یا هر جور دیگری که صلاح می‌دانی به اطلاعم برسان. سوال دقیقن این است: &lt;BR&gt;چرا من این شیروانی‌ی داغش را به بلاگ‌اسپات انتقال داد؟!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در هر صورت جناب شیرازی‌ی عزیز!، بدی که ندیدی از ما!!! اگر خوبی‌ دیدی هرگز فراموشمان نکن! ما هم فراموش نخواهیم کرد شما و بلاگفایت را و گاهی و شاید هم بی‌گاهی پایگاهت را با قدوم مبارکمان متبرک خواهیم نمود!&lt;BR&gt;×××&lt;BR&gt;اما بعد! ای یاران بی بدل، استمداد این بی مایه دانای کل! از شما &quot;دانا کل&quot; های بامایه این است که«لینک رو تغییر بده بابا!» &quot;جمله‌ی قبل را امیدوارم با لهجه‌ی دوبلور جان وین خوانده باشید&quot; البته سعی خواهد شد که میلن التماس شود به درگاهتان برای تغییر آدرس که می‌دانم چه بسا سخت‌تر باشد از هوا کردن آپولو!&lt;BR&gt;از دوستانی هم که احیانن قصد لینکیدن آدرس من؛ روی شیروانی داغ در بلاگفا را داشته‌اند!، تقاضا دارم که: «همین آدرس جدید رو لینک بده بابا» &quot;ایضن با لهجه‌ی دوبلور مذکور!&quot;&lt;BR&gt;و اما همه چیز را گفتیم جز آن‌چیز که باید! این هم آن‌چیز:
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://shirva.blogspot.com&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;http://shirva.blogspot.com&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;از همین حالا منتظرتانم در &quot;روی شیروانی داغ&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;پ.ن: امیدوارم لحن این &quot;وداع‌نامه&quot; زننده نبوده باشد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;........................................................................&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-WEIGHT: bold&quot;&gt;هایل بلاگر&lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT size=+0&gt;&lt;BR&gt;نکته این است که مگر بلاگر از آلمان ساپورت‌ می‌شود؟&lt;BR&gt;پاسخ: نه! &lt;BR&gt;نکته: پس چرا به جای سلام و یا مثلن &quot;های&quot; از این نماد تنفربرانگیز دوران نازی‌ها استفاده کرده‌ای؟&lt;BR&gt;پاسخ: پر واضح و مبرهن است که اجنبی، اجنبی است. و البته ما &quot;شرق خورده ها!&quot; باید از هر فرصتی برای زدن غرب استفاده کنیم.&lt;BR&gt;نکته: قانع شدم!&lt;BR&gt;×××&lt;BR&gt;و اینک من؛ &lt;A href=&quot;http://shirva.blogspot.com/&quot;&gt;روی شیروانی داغ، &lt;/A&gt;در قالبی جدید که امیدوارم چشم‌آزار و سنگین و جلف نباشد، در سروری که ای بسا نجس باشد! &quot;اجنبی است دیگر&quot; شما مخاطب احتمالی را دعوت می‌کند که همراهش باشید&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-WEIGHT: bold&quot;&gt;&lt;FONT size=+0&gt;&lt;FONT size=+0&gt;&lt;FONT size=+0&gt;&lt;FONT size=+0&gt;&lt;FONT size=+0&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Aug 2006 06:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rasin&amp;postid=67</comments>
<dc:creator>rasin</dc:creator>
<guid>http://rasin.blogfa.com/post-67.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حکایت</title>
<link>http://rasin.blogfa.com/post-66.aspx</link>
<description>دانش‌مند بوبکر شوکانی گفت که پدرم ـ دانش‌مند محمدـ گفت که من در آن وقت که به طالب علمی در نیشابور بودم، در آن تاریخ شیخ ما ابو سعید قدس‌ الله روحه العزیز هم به نیشابور بود و هر روزی که از درس فارغ شدمی به خدمت شیخ آمدمی و تا نماز دیگر پیش شیخ بودمی. چون نماز دیگر بگزاردیمی من با مدرسه آمدمی. &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;یک روز پیش شیخ آمدم و سلام گفتم و بنشستم. شیخ گوشه‌ی سجاده برداشت و مشتی مویز طایفی از زیر سجاده بیرون کرد و گفت: &amp;#171;صوفیان را فتوحی بوده است طرسوس کرده‌اند ما حصه‌ی شما اینجا نهادیم؛ هریک را هفت هفت هفت.&amp;#187; و ما در مدرسه، در یک خانه، دو شریک بیش نبودیم. شیخ سه هفت داد. گفت من خدمت کردم و از پیش شیخ بیرون آمدم. در راه مدرسه مویز بشمردم؛ بیست و یک مویز بود، هم‌چنان سه هفت که شیخ شاره کرده بود. چون به مدرسه شدم شریکم را برادری از عراق در رسیده بود، در خانه‌ی من نشسته. در رفتم و بپرسیدم و مویز حصه کردم چنانک شیخ فرموده بود، هر یکی را هفت رسید.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;طرسوس کردن: در اصطلاح اهل خانقاه یعنی تقسیم کردن. &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;اسرار التوحید فی مقامات الشیخ ابی سعید. محمد بن منور میهنی. تصحیح: شفیعی کدکنی، ج یک؛ص:صد و هجده&lt;BR/&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 Aug 2006 20:58:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rasin&amp;postid=66</comments>
<dc:creator>rasin</dc:creator>
<guid>http://rasin.blogfa.com/post-66.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خبرگزاری‌ی بلاگ‌نیوز؟؛ و چیزکی من‌ باب هودر!</title>
<link>http://rasin.blogfa.com/post-65.aspx</link>
<description>&amp;quot;پیش از هر چیز شرمساری خودم را از ناقص ماندن این مطلب به خاطر عدم وجود لینک‌هایی که حیاتی هستند وجودشان اعلام می‌دارم. در حال طراحی‌ی وبلاگم در بلاگر هستم و کارش تقریبن تمام است. تا دو سه روز دیگر به بلاگ‌اسپات کوچ می‌کنم و عطای جناب بلاگفا را که بد اذیت می کند ما را به لقایش می‌سپارم.&amp;quot;&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;کسانی که مثل من بلاگ نیوز تبدیل شده به یکی از دغدغه‌های روزانه‌شان احتمالن دیروز پست ساختارشکنانه‌ی اسد علی‌محمدی را دیده‌اند. جناب سردبیر بر خلاف روال بلاگ نیوز این بار مطلبی را پست کرده بودند که مرجع آن خود بلاگ نیوز بود! عطف به فراخوان چند روز پیش سعید حاتمی درباب تغییر قالب بلاگ نیوز شستم خبردار شد که هدف اصلاح‌گرانه‌ای داشته‌اند جناب سردبیر از این اقدامشان، ابتدا فکرم رفت به سمت وبلاگ گروهی که سعید در متن فراخوان اشارکی به آن کرده بود؛ در کامنتی که زیر مطلب نوشتم به همین موضوع اشاره کردم. اما پاسخ جناب اسد، نشان از این داشت که این &amp;quot;لر نمونه&amp;quot; بسیار بلندقامت فکر می کند. متن کامنت علی‌محمدی این است:&lt;BR/&gt;&amp;quot;علت نوشتن این مطلب که در واقع خبر است این بود که بلاگ نیوز دارد بطرف خبرگزاری شدن می‌رود البته خبرگزاری وبلاگ‌ها. ما می‌خواهیم بلاگرهایی که با ما همکاری می‌کنند بعنوان خبرنگار بلاگ‌نیوز هر مطلب خبری جالبی را که دیدند در وبلاگشان بگذارند و بعد لینک بدهند یا مستقیم خبر را مثل همین که من نوشته‌ام در بلاگ‌نیوز بگذارند. البته این خبرها اگر مشاهدات خود بلاگرها باشد که هماره هم برخی از آنها دوربین دیجیتال دارند می‌تواند با بزرگترین خبرگزاری‌های جهان رقابت کند چرا ما بیشترین خبرنگار را در سطح جهان داریم. یک انقلاب رسانه‌ای. البته به موقع‌اش مفصل بدوستان توضیح خواهم داد. در عین حال کوشش می‌کنیم خبر نابی که منتشر شد در ازای آن خبر و یا خبرها به بلاگر پولی پرداخت کنیم که زیاد هم کار مجانی نباشد.&amp;quot;&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt; ایده‌ی خبرگزاری بلاگ‌نیوز جدا از امکان یا امتناع آن &amp;quot;که به این دلیل که هنوز سر وته طرح خوب دستم نیامده از افاضه‌ی فضل در باب آن امتناع می‌کنم فعلن!&amp;quot; نشانه‌ای است از پویایی شهرک کوچولوی ما. منظورم از شهرک کوچولو همین وبلاگستان خوش آب و رنگ و آنارشیک خودمان است. شهرکی که هر چند هنوز حتی به سن مدرسه رفتن نرسیده &amp;quot;جخت مهدکودک می‌رود!&amp;quot; اما هر روز و هر روز هم بر جمعیتش افزوده می‌شود و هم امکانات جانبی‌اش افزایش می‌یابد، هفتان، سایت فوق‌العاده ارزشمند سید عزیز خوابگرد دو سه روز پیش یک‌ساله شد و مهدی‌ جامی‌ی گرامی! توی این روزهای گرم آمستردامی دارد رادیوی ما، رادیو زمانه را که امیدوارم رادیوی همه‌ی ما باشد و آهنگ‌های جیغ! هم کمتر پخش کند، آزمایش می‌کند... &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;شیخنا دسته هونگ! در رویاهای وبلاگیش غرق بود که ناگاه هاتفی از غیب ندا در داد: صاایران هر روز بهتر از دیروز... دینگ دینگ...چقدر صداش آشنا بود این هاتف، به صدای پیام فضلی نژاد می‌مانست!...گفتم فضلی نژاد یاد هودر افتادم&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;این شهرک ما اما، یک امای بزرگ دارد، امای بزرگ آن فیلترینگ احمقانه‌ی عالی‌جنابان می‌تواند باشد اما منظور من آن اما نیست...بهتر بود می‌‌گفتم چند امای بزرگ دارد و یکی از آنها برخوردی است که ما با ساکنان متفاوط! شهرکمان داریم.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt; در اینکه زبان جناب هودر، به قول خودشان هودری است! و تحلیل‌هاشان هم یک‌جورهایی تنها می‌تواند به عقل آن جناب برسد شکی نیست. اما...اما استاد گرامی؛ جناب آشوری‌ی عزیز و دوست و استاد ارجمند حنایی‌ی دوست‌داشتنی، بدانید و آگاه باشید که رواداری یا تحمل فرقی نمی‌کند، مهم این است که ما مدعیان را بود آیا که عیاری گیرند؟ به نظر من عیار رواداری در وبلاگستان نوع برخورد ما با امثال حسین درخشان است.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;اتفاقن هودر در اکثر موارد از خیل کثیر مدعیان چند گام جلوتر است.گذشته از پیش‌قراولی اش در عمومی کردن وبلاگ‌نویسی در ته تحلیل‌های آن‌چنانی‌اش هم گاه نشانه‌هایی دیده می‌شود از فکری که لااقل باز تر از فکر خیلی از ماست. همین مطلبش در مورد پیام و داداش حسین تواب ساز را بخوانید؟ بایکوت کردن موجودی مثل پیام بهتر است یا آگاهی دادن درباره‌ی او؟ و یا به این توجه داشته باشید که در هنگامه‌ای که یک فحش به ج‌ج‌ا هم دل را خنک می‌کند و هم دوز محبوبیت را بالا می‌برد چگونه او کمی تا قسمتی واقع‌گرایانه‌تر از ما روبرو می‌شود با این پدیده‌.  جو زده نشدن و استقلال در فکر و نگاه امتیاز مهمی است که هودر دارد و من یکی ندارم لااقل!&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;نمی‌دانم... لابد من اشتباه می‌کنم، لابد خط و ربط‌ها را خوب بلت نیستم! ولی حیف نیست بچه به این نچسبی و تخسی را بایکوت کنیم! &lt;BR/&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Aug 2006 00:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rasin&amp;postid=65</comments>
<dc:creator>rasin</dc:creator>
<guid>http://rasin.blogfa.com/post-65.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حکایت شاهی که نمی‌دانست در دارالحکومه‌اش کرور کرور آدم بست نشسته‌اند! </title>
<link>http://rasin.blogfa.com/post-64.aspx</link>
<description>&amp;#171;ولی کار بزرگ‌تر از آن می‌بود که آنان می‌فهمیدند. مردمی که در راه آزادی طلبی تا به اینجا آمده بودند خاموش گردیدن آنان کار آسانی نبودی. ولی درباریان این را در نمی یافتند و هر زمان به نیرنگ دیگری دست می‌یازیدند. همان روز عین الدوله از صدراعظمی کناره جویی نمود و شاه جای او را به مشیرالدوله سپرد،و برای رفتن به قم عضدالدوله رئیس ایل قاجار و حاجی نظام‌الدوله را برگزید. باز اندیشه آن بود که به همین اندازه بس کنند و خود را به دیگر درخواست‌ها آشنا نگردانند. با اینکه عین‌الدوله رفته بود دربار در نگه‌داشتن خودکامه‌گی پا فشاری نشان می‌داد. پیداست که کناره‌گیری‌ی عین‌الدوله هم جز رویه‌ی کاری نمی‌بود.&lt;BR/&gt;ولی مردم دست برنداشتند و به این دو کار بس ننمودند، و چون می‌ترسیدند علما سخن فرستاده‌گان را پذیرفته به تهران بازگردند، به تلگراف به ایشان آگهی دادند و از شادروان بهبهانی پاسخ گرفتند.&lt;BR/&gt;چون روزبه‌روز شورش بزرگ‌تر می‌گردید و این زمان شماره‌ی بستی‌یان بیش از چهارده هزار شده بود، دولت انگلیس به میانجی‌گری برخاسته، از راه رسمی، از دولت ایران خواستار گردید که هر چه زودتر به درخواست‌ها پاسخ دهد و شورش را به پایان رساند، و در پارلمان نیز گفتگو در این باره به میان آمد.&lt;BR/&gt;می‌توان گفت که تا این هنگام شاه از پیش‌آمدها آگاهی‌ی درست نمی‌داشت. چون در صاحبقرانیه در بیرون شهر می‌نشست و درباریان گردش را گرفته و به کس دیگر راه نمی‌دادند از چگونگی‌ی کشور به یک‌بار نا‌آگاه می‌بود، ولی این زمان که پیش‌آمد را نیک دانست از در هم داستانی در آمد، روز یک‌شنبه سیزدهم مرداد (چهارده جمادی‌آلثانیه) فرمانی را که امروز سردیباچه‌ی قانون‌هاست بیرون داد و ما اینک آن را اینجا می‌آوریم.&amp;#187;&lt;BR/&gt;تاریخ مشروطه‌ی ایران. احمد کسروی. بخش یکم. صص: 118و119&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;ولی کار بزرگتر از آن می‌بود که آنان می‌فهمیدند. این نظر زنده‌یاد احمد کسروی است درباره‌ی شناخت درباریان از جنبش،‌ جنبش مشروطه خواهی. در انتهای توصیف بالا حال روز حضرت سلطان را می‌خوانیم در زمانی که آن هنگامه در گرفت، هنگامه‌ای که بزرگتر از آن می‌بود که آنان می‌فهمیدند: تا این هنگام شاه از این پیش‌آمدها آگاهی‌ی درست نمی‌داشت! &lt;BR/&gt;و هم‌او که خود را &amp;quot;شخص همایون ما&amp;quot; می‌نامد، &amp;quot;چه اشکال دارد بگذار بنامد، اگر همایون نبود که فوج فوج آدم &amp;quot;رعایای صدیق&amp;quot; نمی‌شدند و این آقا &amp;quot;خودمان!&amp;quot; همین آقایی که &amp;quot;خداوند ترقی و سعادت ممالک محروسه‌ی ایران را به کف کفایتش&amp;quot; سپرده بود و به قول راوی دقیق تاریخ مشروطه خبر نداشت که چهارده هزار نفر در دارالحکومه‌اش به بست نشسته‌اند! همین عالی‌جناب خسته! در فرمانی که سردیباچه‌ی قانون‌هاست می‌فرمایند: &amp;quot;رای و اراده‌ی همایون ما بدان تعلق گرفت که برای رفاهیت و امنیت قاطبه‌ی اهالی‌ی ایران و تشیید و تایید مبانی‌ی دولت، اصلاحات مقتضیه به‌ مرور در دوائر دولتی و مملکتی به موقع اجرا گذارده شود و چنان مصمم شدیم که مجلس شورای ملی از منتخبین شه‌زادگان و علما و قاجاریه و اعیان و اشراف و ملاکین و تجار و اصناف به انتخاب طبقات مرقومه در دارالخلافه‌ی تهران تشکیل و تنظیم شود&amp;quot;&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;در طول تاریخی که به گونه‌ای نمادین دو هزار و پانصد ساله نامیده می‌شود چند بار این لحظه تجربه کرده‌اند مردمان این مملکت، یا بهتر بگویم &amp;quot;رعایای خودمان&amp;quot;؟...ای داد بی‌داد! هر چه به ذهنم فشار می‌آورم نمی‌بینم که در زمانه‌ای جز یک صد ساله‌ی اخیر چهارده هزار نفر &amp;quot;رعیت خودمان&amp;quot; بست نشسته باشند برای گرفتن حق خویش. و چه زیبا...هیچ دقت کرده‌اید که هیچ‌کدام از حرکات توده‌ای‌ی ایرانیان، همان چیزی که جنبش می‌نامیمش &amp;quot;و چقدر مفهوم پیچیده‌ای است این جنبش&amp;quot; هیچ کدام از آن حرکاتی که به قول جورجو آگامباین تنها وقتی به انجام می‌رسند که دموکراسی به پایان رسیده باشد و مدنیت به محاق رفته باشد و مردم تبدیل به &amp;quot;رعایای خودمان&amp;quot; شده باشند، خونین نبوده‌اند؟ چه زیباست این مکانیزم &amp;quot;بست نشستن&amp;quot; و چقدر مسالمت آمیز است. هیچ دقت کرده‌اید که در جنبشی که به مشروطه ختم شد چگونه ملتی که شاهنشاهشان هنوزاهنوز در این خیال باطل بود که &amp;quot;رعایای ما&amp;quot; هستند چقدر رشید شده بودند؟ چقدر با تدبیر، آشنا با آنچه که بعدها پولتیک خوانده شد، هیچ دقت کرده‌اید که بنا به گفته‌ی شادروان کسروی، بست نشینان و علما فریب پولتیک دربار را نخوردند و نشد آنچه که می‌باید نمی‌شد؟ &lt;BR/&gt;لذت دارد خواندن این متون، لذت دارد خواندن تاریخ بیداری‌ی ایرانیان و باید لذت برد از متن.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;متن فرمان مشروطیت:&lt;BR/&gt;&amp;#171;جناب اشرف صدراعظم: از آنجا که حضرت باری‌تعالی جل شانه&amp;#187;&lt;BR/&gt;&amp;#171; سررشته‌ی ترقی و سعادت ممالک محروسه‌ی ایران را به کف&amp;#187;&lt;BR/&gt;&amp;#171; کفایت ما سپرده و شخص همایون ما را حافظ حقوق قاطبه‌ی &amp;#187;&lt;BR/&gt;&amp;#171; اهالی‌ی ایران و رعایای صدیق خودمان قرارداده لهذا در این موقع&amp;#187;&lt;BR/&gt;&amp;#171;که رآی و اراده‌ی همایون ما بدان تعلق گرفت که برای رفاهیت و&amp;#187;&lt;BR/&gt;&amp;#171;امنیت قاطبه‌ی اهالی‌ی ایران و تشیید و تایید مبانی‌ی دولت،&amp;#187;&lt;BR/&gt;&amp;#171;اصلاحات مقتضیه به‌ مرور در دوائر دولتی و مملکتی به موقع اجرا&amp;#187;&lt;BR/&gt;&amp;#171;گذارده شود و چنان مصمم شدیم که مجلس شورای ملی از&amp;#187;&lt;BR/&gt;&amp;#171;منتخبین شه‌زادگان و علما و قاجاریه و اعیان و اشراف و ملاکین&amp;#187;&lt;BR/&gt;&amp;#171;و تجار و اصناف به انتخاب طبقات مرقومه در دارالخلافه‌ی تهران&amp;#187;&lt;BR/&gt;&amp;#171;تشکیل و تنظیم شود که در مهام امور دولتی و مملکتی و مصالح&amp;#187;&lt;BR/&gt;&amp;#171;عامه و احتیاجات قاطبه‌ی اهالی‌ی مملکت به توسط شخص اول&amp;#187;&lt;BR/&gt;&amp;#171;دولت به عرض برساند که به صحه‌ی همایونی مُوَشح و به موقع&amp;#187;&lt;BR/&gt;&amp;#171;اجرا گذاشته شود و بدیهی است که به موجب این دست‌خط مبارک&amp;#187;&lt;BR/&gt;&amp;#171;نظام‌نامه و ترتیبات این مجلس و اسباب و لوازم تشکیل آن را موافق&amp;#187;&lt;BR/&gt;&amp;#171;تصویب و امضای منتخبین از این تاریخ مرتب و مهیا خواهد نمود که به&amp;#187;&lt;BR/&gt;&amp;#171;صحه‌ی ملوکانه رسیده و به عون‌الله تعالی مجلس شورای مذکور که&amp;#187;&lt;BR/&gt;&amp;#171;نگهبان عدل ماست افتتاح و به اصلاحات لازمه‌ی امور مملکت و اجرای&amp;#187;&lt;BR/&gt;&amp;#171;قوانین شرع مقدس شروع نماید و نیز مقرر می‌داریم که سواد دست‌خط&amp;#187;&lt;BR/&gt;&amp;#171;مبارک را اعلان و منتشر نمایند تا قاطبه‌ی اهالی از نیات حسنه‌ی ما که&amp;#187;&lt;BR/&gt;&amp;#171;تمامن راجع به ترقی‌ی دولت و ملت ایران است کما ینبغی مطلع و مرفه‌الحال&amp;#187;&lt;BR/&gt;&amp;#171;مشغول دعاگویی‌ی دوام این این دولت و این نعمت بی زوال باشند.&amp;#187;&lt;BR/&gt;&amp;#171;در قصر صاحبقرانیه به تاریخ چهارم جمادی‌الثانی سال هزار و سیصد و بیست و چهار&amp;#187;&lt;BR/&gt;&amp;#171;سال یازدهم سلطنت ما&amp;#187;&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 Aug 2006 21:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rasin&amp;postid=64</comments>
<dc:creator>rasin</dc:creator>
<guid>http://rasin.blogfa.com/post-64.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Mel Gibson, Qana &amp; What people are searching</title>
<link>http://rasin.blogfa.com/post-63.aspx</link>
<description>1.سایت technorati.com که معرف حضورتان هست؟ &amp;quot;اگر نیست یک سرچ کوچک توی گوگل کمک حالتان خواهد بود، صفحه‌ی مدیریت وبلاگ من هنوزاهنوز toolbar ندارد و به همین دلیل از ارائه‌ی هرگونه لینک و عکس معذورم!&amp;quot; &lt;BR/&gt; در صفحه‌ی اصلی‌ی technorati ستونی وجود دارد به نام What people are searching for که در اینجا به قول خودشان top searches را معرفی می‌کنند: اصطلاحات یا اسامی‌ای که کاربران سایت بیش از دیگر عناوین به آنها توجه دارند.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;2. حدودن یک هفته‌ی پیش مل گیبسون بد مسیحی! این سازنده‌ی مصائب مسیح، این شهروند مسئولیت‌ناپذیر آمریکایی که در حین مستی رانندگی می‌کند بعد از کلی کشاکش با پلیس یک جایی به نام مالیبو به ناگاه زمین و زمان را به هم می‌ریزد، چگونگی له و لورده کردن زمین و زمان توسط جناب کارگردان را لابد تا حالا شنیده‌اید، اگر نشنیده‌اید بدانید و آگاه باشید که دشمن بشریت فرموده‌اند: تمام جنگ‌های جهان زیر سر یهودیان است! چیز جدیدی گفته‌اند ایشان؟ این ستیزه احمقانه با یهودیان چیز جدیدی و است و برادر مل اولین کسی است که این جور جمله‌ای به زبان می‌آورد؟ جواب مسلمن منفی است. اساسن یک کتابی هست به نام پروتکل پیران صهیون &amp;quot;دو بار در ایران ترجمه شده این کتاب، یک بار توسط حوزه‌ی علمیه‌ی قم و یک بار توسط آستان قدس رضوی در مشهد!!!&amp;quot; که پر است از اینجور جمله‌هایی.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;3. یکی دو روز بعد از کن‌فیکن شدن جهان توسط فاجعه‌ای که مل به بار آورد یک روستای کوچولوی بی‌اهمیت در یک جای کوچولوی بی‌اهمیت یک کمی کن‌فیکن شد! البته روح جهان &amp;quot;یا همان چیزی که به آن می‌گوییم افکار عمومی&amp;quot; به فاجعه‌ای که در این روستای بی‌اهمیت توسط چندین و چند تن موشک خوش‌رنگ به بار آمد بد واکنشی نشان نداد اما...&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;4. و اینک من شما را جان به سر کردم تا به اینجای کار برسیم! می دانید رتبه‌ی اول و دوم top searches&lt;BR/&gt;تکنوریتی چگونه تقسیم شده؟ &lt;BR/&gt;1.مل گیبسون&lt;BR/&gt;2.قانا&lt;BR/&gt;می‌دانید با چه فاصله‌ای؟ با 56686 فاصله! یعنی نام یک مست لا‌یعقل که پا روی خط قرمز‌ها گذاشته، 56686 بار بیشتر از نام روستایی که اسم رمز مرگ فجیع چندین و چند زن و کودک است اسم رمز دلهایی که باید می‌شکست اما در آن طرف دنیا نشکسته انگار در منابع تکنوریتی عنوان شده.&lt;BR/&gt;مل گیبسون:70585&lt;BR/&gt;قانا:13899!&lt;BR/&gt;از این آمار خیلی نتیجه‌ها می‌شود گرفت، من هم یک نتیجه می‌خواهم بگیرم:&lt;BR/&gt;مردمانی که ادعای متمدن بودن دارند، مدعی‌اند که &amp;quot;روشن&amp;quot; شده‌اند، هنوزا هنوز تابوهایی برای خود دارند، خط‌قرمزهایی که حریم آنها از جان جنینی که در اثر موشک به دنیا نمی‌آید برای آنها مهم‌تر است.خط قرمزهایی که اینک بسیار سخیف‌تر خط قرمز پداران ابتدایی‌ی ماست. خوشا به حال آن جنین که به دنیا نمی‌آید و در این قبیله که اسمش جامعه‌ی جهانی است و مثلن عصر &amp;quot;حیات ابتدایی&amp;quot; را هم پشت سر گذاشته با متمدن‌هایی که حرف یک مست برایشان از جان یک انسان مهم‌تر است هم‌سفره نمی‌شد. ای‌کاش من جای او بودم!&lt;BR/&gt;</description>
<pubDate>Fri, 04 Aug 2006 01:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rasin&amp;postid=63</comments>
<dc:creator>rasin</dc:creator>
<guid>http://rasin.blogfa.com/post-63.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>غزل کبوتر صلحی که کشته شد با سنگ</title>
<link>http://rasin.blogfa.com/post-61.aspx</link>
<description>&lt;BR/&gt;سیاه مثل کبوتر، سفید مثل پلنگ&lt;BR/&gt;ش‌ُ‌شُ، شُ‌شُ، شُ شروعِ جَ‌جَ، جَ‌جَ، جَ‌ج‌َ جنگ&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;صدای دشنه‌ی هابیل، گریه‌ی قابیل&lt;BR/&gt;دوباره شعر از اول: سیاه همچون سنگ&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;و زنگ رینگ صدا کرد: کودک قانا&lt;BR/&gt;و شیرِ مادرِ مرده و موشکی خوش‌رنگ&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;صدای مرگ گذشت از کنار گوش غزل&lt;BR/&gt;صدای شیشه شکسته، دَدَ، دَدَ،دَد دنگ&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;حضور خلوت انس است دوستان جمعند:&lt;BR/&gt;تعفن تن مُرده، و جنگ و سنگ و تفنگ&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;و خیر، شر شده، شر، خیر، خیر و شر شاعر!&lt;BR/&gt;و شعر حرف پلیدی است واسه این دلِ تنگ&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;بیا غزل نسرائیم، گریه هم نکنیم&lt;BR/&gt; غزل کبوتر صلحی که کشته شد با سنگ&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Aug 2006 20:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rasin&amp;postid=61</comments>
<dc:creator>rasin</dc:creator>
<guid>http://rasin.blogfa.com/post-61.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مردن به از نمردن، خاصه در این زمان!</title>
<link>http://rasin.blogfa.com/post-60.aspx</link>
<description>این بار هم نشد که بفهمم خدا کجاست&lt;BR/&gt;- او جای دیگری است که از جای ما سواست&lt;BR/&gt;- این &amp;quot;ماسوا&amp;quot;ی گمشده اما چه جوری‌ است؟&lt;BR/&gt;از ما سوا شده که بفهمم که او خداست؟&lt;BR/&gt;این ماجرای سیب و پرستیدن و غضب&lt;BR/&gt;بسیار کودکانه است عزیزم؛ پر از &amp;quot;چرا&amp;quot;ست&lt;BR/&gt;اما چرا که چاره‌ی من را نمی‌کند&lt;BR/&gt;بی‌چاره‌گی، نصیب من از حضرت شماست!&lt;BR/&gt;من با شمام حضرت حق! آره با شما!&lt;BR/&gt;انکار مي‌کنم که وجود شما خطاست!&lt;BR/&gt;خاطی منم که چشم به دست تو دوختم&lt;BR/&gt;خاطی منم که چشم  من از &amp;quot;دست&amp;quot; تو چه خواست؟&lt;BR/&gt;می‌خواستم که خستگی‌ام را به در کنم&lt;BR/&gt;یک چرت خواب چیزی زیادی است؟ اشتباست؟&lt;BR/&gt;بودن به از نبود شدن خاصه در بهار&lt;BR/&gt;اما بهار...لعنتی‌ی &amp;quot;خاصه&amp;quot; با شماست!&lt;BR/&gt;با ما فقط دوباره‌گی‌ي حسرت و غضب&lt;BR/&gt;با ما فقط دوباره‌گی‌ی مرگ آشناست!&lt;BR/&gt;مردن به از نمردن، خاصه در این زمان!&lt;BR/&gt;بسیار خسته‌ام تو بگو جای من کجاست؟&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;احمد ابوالفتحی در یک بامداد تاریک، بعد از دو شبانه روز بی‌خوابی، بعد از کلی به هم پیچیدن از غم و غم و غم این اراجیف را قلمی کرد&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;پ.ن: چه غوغایی برپاست امشب زیر خاک روستایی در اطراف آمل&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;پ.ن: این شعر به نوعی استقبالی است از شعر دوستی که نامش از خاطرم رفته، مطلع آن شعر این‌گونه بود:&lt;BR/&gt;آقا اجازه مبحث امروز ما خداست&lt;BR/&gt;توضیح می‌دهید که جای خدا کجاست؟&lt;BR/&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Aug 2006 22:45:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rasin&amp;postid=60</comments>
<dc:creator>rasin</dc:creator>
<guid>http://rasin.blogfa.com/post-60.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حاشا حاشا که از مرگ هراسیده باشد؛ حماسه‌ی اکبر محمدی</title>
<link>http://rasin.blogfa.com/post-59.aspx</link>
<description>حالا تو دیگه حماسه‌ای هستی واسه خودت، اکبر محمدی بچه‌ی آمل. حالا نقل تو دیگه نقل یه آدمی‌زاده نیست. &amp;quot;آدمی، آهی و دمی&amp;quot; حالا نقل تو نقل من و همه‌ی اونایی که اینایی رو که تو اینجا من نوشتم می‌خونن نیست، نه...حالا تو دیگه حماسه‌ای هستی واسه خودت، اکبر محمدی، بچه‌ی آمل.&lt;BR/&gt;&amp;#215;&amp;#215;&amp;#215;&lt;BR/&gt;یکی داستان است پر آب چشم....نه، چرا پر آب چشم؟ اینجا را بد اومدی شاعر،بدمن قصه‌ی ما رستم نیست شاعر، نه، بدمن قصه‌ی ما حتی افراسیاب هم نیست. بدمن قصه‌ی یه چیزیه تو مایه‌های...یه چیزیه تو مایه‌های جادوگر شهر از یا حتی مادر خونده‌ی سیندرلا. بدمن قصه‌ی ما بزرگ تر از این حرفا نیست. بزرگش نکن شاعر.&lt;BR/&gt;اما از آدم خوبه بگم. آدم خوبه نه سیندرلا است نه رستم، آدم خوبه از دست پدرش تیغ نخورده، پدر آدم خوبه الان یه گوشه کز کرده و... نه این حماسه است شاعر، مرثیه نیست... هیچ همچون پوچ خالی نیست، این گلیم تیره بختی‌هاست شاعر ولی خیس خون داغ سهراب و سیاوش‌ها نیست.&lt;BR/&gt; این قصه‌ی یه پسری‌یه که دانش‌جو بود، مثل من...آره منم دانشجو‌ام، این پسره‌ی بیچاره سال آخر دانش‌گاه بوده. آرزوها داشته واسه خودش لابد، زن و زندگی، خونه و ماشین، شاید یه کم هوای آزاد... این پسره که دانشجو بوده و آرزوها هم داشته واسه خودش و اصلن قرار نبوده که حماسه‌ای بشه واسه خودش، یه روز... یه روز نسبتن گرم تابستونی مهمون داداش بوده؛ توی یه جایی که اسمش خوابگاهه.&lt;BR/&gt;داداشش سر پر بادی داشته این اکبر، البته این رو هم بگم، من و تو که از ضمیر آدما خبر نداریم. داریم شاعر؟ این رو هم بگم، از ضمیر اکبرمونم خبر نداریم شاعر؛ این رو آویزه‌ی گوشت کن!&lt;BR/&gt;سر پر باد داداش فردای اون روز گرم تابستونی کار دست اکبر داد، کاری که اکبر قصه رو تا پای چوبه‌ی دار برد. نکته‌ رو گرفتی شاعر؟ &lt;BR/&gt;تو زندان اکبر قصه‌ی ما سر براه بود، بنده خدا پی حبس و زندان نبود این اکبر، فکرش رو هم نمی‌کرد که پاش یه روزی...&lt;BR/&gt;می‌دونی شاعر نقطه‌ی اوج حماسه‌ی اکبر، نقطه‌ی اوج حماسه‌ی انسونی‌ی اکبر اینجاس، گوشاتو خوب تیز کن: یه آدمی رو می‌اندازن تو یه قفس، یه سال دو سال سه سال اون آدم رویاش اینه که زندگی‌اش مال خودش باشه، کسی هوار نکشه روی سرش، هر وقت دلش خواست هرجا دلش خواست بره، زن بستونه، مثل باقی آدما زندگی کنه، بعد یه روز بدمن مهربونه می‌آد و می‌گه وسایلتو جمع کن.&lt;BR/&gt;- مرخصی    &lt;BR/&gt;-	-یه کم از مرخصی بیشتر&lt;BR/&gt;اکبر قصه‌ی ما کم‌کم داره به اون زندگی‌ای که دوستش داره، به اون زندگی‌ای که شرط می‌بندم تو هم دوستش داری شاعر، عادت می‌کنه، دیگه خواب و بیداریش پایان عذاب و شروع عذاب تازه نیست، دیگه می‌تونه به چیزی غیر از اون چه که بدمن می‌خواد فکر کنه، صبح، صبحونه‌ای رو که کار مادره میل می‌کنه و بعد کمی سگ چرخ توی شهر...آره سگ‌چرخ، یعنی قهرمان نمی‌تونه سگ‌چرخ بزنه؟ظهر...چه غذایی دوست داشتی اکبر جان......... بعد کمی استراحت؛ یه آدم معمولی، حتی معمولی تر از من و تو شاعر.&lt;BR/&gt;بعد قصه‌ی اکبر یه روز دوباره تلخ شد، درست عین قصه زندگی یکی دیگه که تو همین لحظه که تو داری همین جور ور می‌زنی و من همین جور زر می‌زن که هی شاعر چقدر ور می‌زنی، آره توی همین لحظه‌ها قصه‌ی زندگیش دوباره تلخ شده، اسم اون احمده، آره هم اسم منه شاعر.&lt;BR/&gt;اکبر تحمل زندون رو نداره، اکبر دلش گاهی هوای دریا می‌کنه، دریا که سهله دلش هوای ناز چشم دختر همسایه رو می‌کنه، ناز چشمی که از خیلی قبل ترا مونده کنج دل اکبر...خیلی خیلی قبل‌ترا. &lt;BR/&gt;زندان دیگه زندان قدیم نیست، چون اکبر دیگه اون آدم قدیم نیست، باد به پشتش خورده اکبر، زود دلش می‌گیره، زود صبرش تموم می‌شه و... ولی خداییش خوشا به این غیرت، از این‌جا به بعد کار، اکبر این داستان پر ملال کمی غیر معمولی می‌شه، آدمای کمی هستن توی دنیا که بتونن حتی به قیمت مرگ سر قولشون بمونن. حماسه‌ی اکبرک قصه‌ی ما، حماسه‌ی عجیبیه شاعر، خیلی عجیب.&lt;BR/&gt;&amp;#215;&amp;#215;&amp;#215;&lt;BR/&gt;اقدام اکبر محمدی چیزی فراتر از یک اعتراض بود و مرگ او،مرگی غریب است.اکبر محمدی آنقدر زیستن و آزاد زیستن را دوست داشت، که حاضر شد برای دست یافتن به آن بمیرد و این آمادگی در حد شعار نبود، او مرد و ثابت کرد، آزادی‌اش آنقدر ارزش دارد که به خاطر آن بمیرد.&lt;BR/&gt; این انسان موجود عجیبی است؛ موجود عجیبی که خارج از عرفهای لعنتی ما رفتار می‌کند. حماسه‌ای است این آدم برای خودش.&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;پ.ن: گویا جنازه‌ی اکبر را به صورت مخفیانه به خاک سپرده‌اند...این بهترین نوع پایان زندگی یک قهرمان است. آنان از جنازه‌ات هم هراسیدند اکبر محمدی، بچه‌ی آمل.&lt;BR/&gt;</description>
<pubDate>Mon, 31 Jul 2006 21:27:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rasin&amp;postid=59</comments>
<dc:creator>rasin</dc:creator>
<guid>http://rasin.blogfa.com/post-59.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کارنامه؛ حکایت من و یک مجله</title>
<link>http://rasin.blogfa.com/post-58.aspx</link>
<description>این روزها با شماره‌های پنجاه و چند گانه‌ی مجله‌ی کارنامه سرگرمم. کارنامه‌ای که عصاره‌ و لب کلام حدودن یک دهه‌ی ادب این کهن بوم‌وبراست؛ البته زخرف در آن کم نیست، به خصوص در شماره‌های آخرش؛ ولی زر هم در آن کم نیست: گیلگمش منظوم احمد شاملو، &amp;quot;درخت انجیر معابد&amp;quot; احمد محمود که بخشی از آن پیش از چاپ کل رمان در کارنامه کار شد. چند مقاله‌ی مهم از یدالله رویایی و چندین و داستان و شعر و ترجمه‌ی عالی.&lt;BR/&gt;من با کارنامه ماجراها داشته‌ام. از روزی که در سال هفتاد و نه با آن آشنا شدم، تا شماره‌ی سه‌ونه، جهل، کارنامه نقش بسیار مهمی در زندگی من ایفا می‌کرد. یک جورهایی رابط من با دنیای ادبیات کشورم بود &amp;quot;البته من با عصر پنج‌شنبه هم صمیمی بودم، حتی صمیمی‌تر از کارنامه، اما ابهت کارنامه، عصر پنج‌شنبه را برادر کوچک جلوه می‌داد&amp;quot; از شماره‌ی چهل به بعد حس کردم کارنامه به ملال مبتلا شده، نمی‌دانم شاید کمی دور شده بودم از فضای کارنامه،اما این حس باعث نشد که کارنامه را نگیرم و نخوانم، می‌خواندم اما نه دیگر با شعف، کارنامه خوانی برایم اعتیاد شده بود، این بود که وقتی توقیف شد کارنامه چندان ناراحت نشدم، ناراحت شدم،آنقدر ناراحت شدم که دو سه سیگار پیاپی کشیدم در عذایش! ولی اگر کمی زودتر توقیف می‌شد شاید به اندازه‌ی روزی که آتشی مرد و یا روزی روزی که شاملو مرد برایش اشک می‌ریختم.حالا لابد باید بگویم ای‌کاش کمی زودتر توقیف می‌شد!!!&lt;BR/&gt;در هر صورت یک مطلب نوشته‌ام درباره‌ی کارنامه‌ و رابطه‌ام با آن، مطلب حالت نقل خاطره دارد و بس، و نمی‌دانم خواندن خاطرات یکی مثل من چه لطفی می‌تواند داشته باشد!&lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;پ.ن:چه انتهای تلخی داشت ماجرای زندگی‌ي این انسان: اکبر محمدی. &amp;#171;این جمله را با لبخندی تلخ بخوانید&amp;#187; &lt;BR/&gt;&lt;BR/&gt;پ.ن:این روزنامه ی شرق گاهی عجیب به دل آدم می نشیند. امروز هم از آن روزهاست. صفحه ی اول شرق را که دیده اید؟ </description>
<pubDate>Mon, 31 Jul 2006 10:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=rasin&amp;postid=58</comments>
<dc:creator>rasin</dc:creator>
<guid>http://rasin.blogfa.com/post-58.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
