خداحافظ 27 خرداد؛فراموشت می کنم.نقطه!
باورم نمی شود که سال گذشته در چنین روزهایی با چنین ادبیات بی سر و تهی چنین مطلبی را نوشته ام... من احمد ابوالفتحی چنین مطلبی را نوشته ام در وبلاگ تبلیغاتی یک کاندیداتور. نقطه... همین و والسلام... احساس امروز من نسبت به سال گذشته، چنین روزی همین است... یک ناباوری عجیب و غریب نسبت به ابتذالی سراپای وجودم را فرا گرفته بود... به هیچ وجه یادم نخواهد رفت آن نخوت حاصل از فرو رفتن در لاک خود را. آن نخوتی که در فردای یک چنین روزی در ساختمان ۱۸۰ تبدیل شد به یاسی فراگیر...
تهران. خیابان ویلا. نبش سمیه. ساختمان ۱۸۰.ساعت ۸صبح
جماعت شکست خوردگان یکی یکی از در وارد می شوند... دیگر شکست حتمی شده... کروبی هنوز نیمچه امیدی دارد اما ما... اما دکتر معین... اعضای اصلی ستاد در دفتری که بعدن معروف شد به دفتر دکتر معین نشسته اند و کاندیداتور شکست خورده ی ما... کاندیداتور شکست خورده ی ما فقط یک بازنده است... همین وتمام. نقطه... دکتر الهه ی کولایی تازه از در وارد شده... من و چند نفر دیگر دوره اش کردیم و او از پذیرش شکست می گوید از این که ما بازندگانی سرفراز بودیم... بازندگانی سرفراز... همین و تمام.نقطه! من امتحان دارم ساعت ده امتحان دارم و حالا ساعت نه است و من ۲۷ خرداد را از صبح تا دوی بامداد فردایش در مسجدی حوالی خیابان امام حسین"تلف"کرده ام و بعد تا صبح توی ستاد تهران(خیابان ولیعصر) خون خونم را خورده و حالا... باید رفت... رفت... به کجا باید رفت... نمی دانم. همین وتمام.
عصر همان روز در همان ساختمان لعنتی ۱۸۰
علی رئیس کمیته ی دانشجویی که از همان اول هم بدبین ترین فرد در تیم جوانان بود خشمگین است و ما فقط گریه نمی کنیم... ما سرفرازیم و سرفرازان گریه نمی کنند.نقطه!
آقا رضا(خاتمی) سعی دارد جوابهایش به پرسشهای مردافکن علی منطقی باشد. ما... من نه حواسم به آقا رضاست و نه به داد و قال های علی توجهی دارم... من خیره شده ام به صورت کاندیداتور شکست خورده و چین هایی را می بینم که حالا عمیق تر شده اند... می شنوم که از رای هایی که خوانده نشده اند... از یک چیزی تو مایه های بیست میلیون چیزهایی می گوید! و من به این می اندیشم که مگر رسم سر فرازی پذیرش نیست؟!
فردای آن روز نکبت!
جوانانی که تا دیروز شعار عالیجناب سرخ پوش سر می دادند امروز توی خیابان ها ریخته اند و هم پای دوستداران عالیجناب سردار به گنجی پشت می کنند... عالی جناب گنجی! همگی ما برای شکست دادن تحجر و فاشیسم اکبر شدیم!!!
بعد کم کم آن سوم تیر لعنتی فرا خواهد رسید... کابوس کامل خواهد شد و من از آنجا که مطمئنم فاشیسم بر سرمایه محوری پیروز خواهد شد در این روز نکبت در گوشه ای از یک اتاق لعنتی در ساختمان ۲۲ کوی دانشگاه تهران کتابی از اکبر گنجی را باز خوانی می کنم.
من در کنج عزلت به این می اندیشم که آیا هیتلر دیگری در راه است؟ که آیا همراه با ما مستان جام باده ی بی عرضگی!دار و دسته ی محافظه کار هم شکست خورده ی این انتخابات نیستند... هر چه که می نگریستم در تاریخچه ی فاشیسم محمود را هیتلری دیگر می دیدم بیشتر از پیش افسرده می شدم... آخرش رها کردم... راه افتادم رفتم شهرمان... نهاوند من... ایل من... رفتم و خودم را حبس کردم در اتاق خودم... یک ماه، درست یک ماه از خانه بیرون نیامدم و بعد هم فقط شگفت انگیزی های پیاپی داش محمود بود که توانست بازبگرداند من را به زندگی...
این بود... ثمره ی سینه زدن پشت کسانی که خودشان هم نمی دانند برای چی باید سینه زد این بود برای من!
امروز وقتی برای تجدید خاطره به سراغ وبلاگ دکتر معین از یاد رفته... اویی که هنوز نتوانسته جبهه ی حقوق بشرش را راه بیندازد! رفتم... وقتی به کامنت خودم را زیر یکی از مطالب خواندم... فقط توانستم بگویم... هیچ نتوانستم بگویم فقط.نقطه!
همراه با عالی جناب شکوری راد فریاد بزنیم:م م وقهقاه بخندیم به آنروزهای رفته از دست...
خداحافظ ۲۷ خرداد.فراموشت می کنم.نقطه!

یادی از آن روزها:
+++در برابر باد
++++ستاد نسیم
+++++باز باران
