ولي بخنديد، به من بخنديد
اي مردم همهجا، بهويژه مردم اينجا
زيرا بسيار چيزهاست كه جرات نميكنم به شما بگويم
بسيار چيزها كه نميگذاريد بگويم
به من رحم داشته باشيد
گیوم آپولینر

"در نامههای ایرانیی مونتسکیو، حجاب زنان نمادی است از سرکوب مردم توسط سلسله مراتب جامعهی سنتی" برگرفته از تجربهی مدرنیته؛ مارشال برمن
دوسال وقت و انرژی صرف میشود، هزنیه سر به میلیارد میگذارد تا مد ملی تبیین شود؛ و تبیین میشود: چادرملی؛ گیپوردار!
حاکمان امروز ایران از سنتیترین بخش جامعهی ایرانی برخاستهاند. کودکی حاکمان امروز ایران در خانههایی گذشته که تجسم کامل "پوشش"اند. "اهل حرم" در این خانهها حتی در حریم خود پوشیده ظاهر میشوند. پوشیده در هالهای از سنت و حرمت و شک.
حاکمان امروز ایران از زمانی که توانستند میخ خود را در بدن این کهن بوم و بر فرو کنند جهدشان را بر سر تبدیل ایران به یک حرمسرایی بزرگ گذاشتند. جامعهای که حوزهی عمومی نداشته باشد. حیاط خلوت حضرت مرد! و البته زور و هژمونی در زمانهایی به کمک آنان آمد و شد آنچه که میدانیم. اما حاکمان امروز ایران هیچوقت در ترویج ایدهآلشان موفق عمل نکردهاند. هرگاه که بند لیفه سست شد. عورت اسلام تا آنجا که میشد "و البته چندان نمیشد!" خود را نمایاند!
نمایشگاهی که قرار بود چیزی شبیه سالنهای پاریس باشد "نه در محتوی، در شیوهی اجرا" نمونهی برابر اصلی شد از "جمعهبازار"هایی که پس از نماز دشمن شادکن جمعه در اطراف میدان انقلاب برقرار میشود. اینجا هم همچون آنجا سیاهی رنگ غالب بود. فروشنده و خریدار و حتی مانکنهایی که لابد به خاطر عدم اعمال فعل حرام! از فیبر تراشیده شده بودند! همه به رنگ شب! خریداران درست به همان شیوهای که پس نماز جمعه برای صید اکازیون بر سر سفرههای پهن شده در حاشیهی خیابان خم میشوند و جنس را از دست صغریخانم و عمه اختر میقاپند، بر میزهای "سالن" خم شده بودند و چانهشان گرم چانهزنی بود...
و همهی این بند و بساط نتیجهی تلاش مذبوحانهی حاکمیت بود برای ترویج ایدهآلش. تلاشی که حتی نتوانست توجه سیمای فوق انحصاری ایران را جلب کند! هزینهای میلیاردی و دو سال انرژی و وقت کاملن به باد رفته. نگران نباشید، این تلاش هم شکست خورد! دیگر از "مد ملی" کمتر خواهیم شنید!



عکسها برگرفته از بیبیسی فارسی
وقتی که صدای اس ام اس در میآید، معنایش این نیست که پیام داری. معناش این است که کسی به یاد توست.
این را هم از میرزا پیکوفسکی عزیز داشته باشید:
با اساماس درددل میکنیم،
در وبلاگ ناگفتنیها را مینویسیم،
پای تلفن ساکت میمانیم.
باغچهات را هرس میکنی. شکم کدوهات گنده شده، عطر پونههات حیاط را برداشته.
دست میگذاری روی زانوت، درد میکند زانوت، زیر فشار هیکلت آب آورده زانوت.
حالا حاجیخانمی هستی برای خودت. تمام محل احترامت را دارند، مرد و زن پیش پات بلند میشوند...خوب؛ همین بس نیست؟ صبح زود بلند شوی و حیاط را آب و جارو کنی و باغچهات را هرس کنی و بعد دیگچه را بار بگذاری و بیرون بزنی. ظهر برگردی و غذا و یک چرت خواب. بعد سوزن بزنی به پارچهای که لباسی خواهد شد یا بروی به روضهای یا ختمی، بنشینی آن بالا...بالاتر...بالای بالا، غبغب را آویزان کنی و گریه برای حضرت یا برای مردهای که لابد نمیشناسیاش، یا اگر هم میشناسی دورادور؛ کی را می شناسی که مردهها را بشناسی؟ تو که با کسی حرف نمیزنی، می زنی؟ خب؛ چرا حرف نمیِزنی؟ دلت را باز کن برای همسایهها...لااقل به من بگو...من که میدانم دردت را، من که همیشهی خدا با توام، وقت خواب و وقت بیداری...
اما بسیار دردناک باید باشد برای دوستان صلح طلبی که یهودیند و در اسرائیل زندگی میکنند اینگونه حرف زدن من. چرا دولت اسرائیل باید بیدادگر باشد؟ اگر یهودیان در طول تاریخ تجربههای ناخوشایندی در برخورد با ساکنان ارض موعود داشتهاند به گونهای میتوانند آن را توجیه کنند، با این حقیقت که این گونه برخوردها خاص این ملت نبودهاند و معمول بودهاند. اما برخورد با عرض معذرت وحشیانهی دولت اسرائیل که چه بخواهیم و چه نخواهیم رهبر ملت بهود است امروز نه معمول است و نه قابل توجیه. اگر ما از صلح در فلسطین میگوییم تنها با این فرض است که کودکی که البته چموش و لجباز است و رفیق ناباب هم دارد به حمدالله! در معرض تجاوز قداره کشی مست است که از قضا پشتش به عنایت صاحب باغ، گرم است. شرمندهام، اما اگر صلحطلبی در سرزمین اسرائیل موجود باشد "که اتفاقن چندتاییشان را میشناسم!" باید شرمنده باشد از دیدی که یک آدم نسبت به دولت مطبوع او دارد. همانگونه که من شرمندهام از دیدی که جهانیان نسبت به دولت مطبوع من دارند. حس میکنم وظیفهی صلحطلبان اسرائیلی است که مقاومت کنند در برابر گردنکشی احمقانهی دولت المرت و البته یک واکنش کوچک درونی از هزاران واکنش بزرگ بیرونی موثرتر است. دیدن آنچه که در لبنان در حال رخدادن است من را به یاد فیلم گودزیلا انداخت. اسرائیل برخوردی گودزیلاگونه با انسانهای بیپناه دارد و این باعث میشود که عقم بگیرد از این حکومت کریه.
در این مورد:
+دوستی که پدر و برادرش در لبنان هستند از دلشوره هایش می نویسد
++ کرخت و بی عار مشو و لینک های خوابگرد درباره ی این غائله
اعتصاب غذا یکی از خشن ترین راههای برخورد یک فرد با جسم خود است. حتی شاید خشنتر از خود کشی، زیرا که اگر خودکشی به نابودی جسم میانجامد محروم کردن بدن از ورود مواد انرژیزا به آن باعث مرگ تدریجی و همراه با زجر مداوم میشود.آنان که پایمرد بودهاند در سخنشان و بیکه لب به غذا بزنند، صبورانه در کنجی نشستهاند و بیتابی معدهشان را به نظاره نشستهاند امروز میتوانند تایید کنند حرف بالا را. همین اکبر گنجی عزیز ما خود نمونهای موجود. به یاد دارید جسم نحیفش را؟...
اما آنچه در بند بالا به آن اشاره شد را نباید به معنای نفی مطلق اعتصاب غذا از سوی صاحب این قلم بگیرید. گاهی انسان، صاحب بدن، به شرایطی میرسد، به وضع ویژهای دچار میشود که حفظ سلامتی بدن از طریق خوردن غذا موضوعی خنده دار میشود زیرا عوامل بیرونیای هستند که کمر به نابودیی بدن بستهاند. در آن شرایط خشونتی که فرد به جسم خود روا میدارد نوعی تاکتیک است برای دفع خشونتی جانفرساتر. این گونه اعتصاب غذایی عقلانی است و همدردی برانگیز و البته انگیزهای هم که پشت آن پنهان است باعث میشود که این خشونت برای فرد حالتی خودآزارانه نداشته باشد و حتی درآن وانفسای تکرار، نوعی سرگرمی برای فرد بسازد، اما...
اما متاسفانه دیده میشود که برخورد عدهای با این پدیده، که مطلقن نازیبا است، بسیار رمانتیک است! نمیخواهم حرکت گنجی و کسانی که به دعوت لبیک میگویند را تقبیح کنم، نه... اتفاقن معتقدم باید تقدیر کرد ازاین همه وظیفهشناس و فداکار، اما من دو سه تا مسئله با این دوستان دارم که اگر بتوانند قانعم کنند شاید حتی خودم هم به صفشان بپیوندم:
۱. در استراتژیی مبارزاتی شما اعتصاب غذا چندمین روش برای حمله به قلعهی حریف است؟ تا آنجا که دیدههای من گواهند اعتصاب غذا یکی از آخرین مراحل مبارزه است، آن هم در شرایطی که باقی راهها به بنبسته شدهاند و همانگونه که اشاره شد انسان در شرایط ویژهای قرار گرفته که غیر قابل تحمل است، جوری غیر قابل تحمل که جملهی "چرا به بدنت صدمه میزنی" خنده دار به نظر برسد. میپرسم کدام راه را اتحان کردید و به بنبست رسیدید که حالا حس میکنید تنها راه اعتصاب غذا است؟ میپرسم که آیا تاکتیک مبارزهی شما فقط در اعتصاب غذا خلاصه میشود؟ میپرسم که آیا از سرمایه خرج کردن و "خود" را که ثمره وجودش میتواند بسیار بیشتر از ثمرهی عدمش باشد به ورطهی فنا فرستادن خیلی لذت بخش است آیا؟
۲. قصد شما از اعتصاب غذا کمک به جهانبگلو و اصانلو و دیگر زندانیان سیاسی است، درست است؟ میخواهم بپرسم آیا اعتصاب غذای شما میتواند تاثیری در وضع آنها داشته باشد؟ خودم جواب خودم را میدهم: بله تاثیر دارد، فراوان هم دارد. اولین تاثیرش فشار مضاعفیاست که بیدادگستری بر آنان وارد خواهد کرد تا حرکت شما باعث روحیه گرفتن آنان در زندان نشود. دومین تاثیرش به روزی برمیگردد که شما خدای ناکرده سرخورده از بینتیجهگیی حرکت لب به خوردن غذا بگشایید. فکر نمیکنید درآن حالت چیزی در زندان آوار خواهد شد. چیزی بر سر کسانی. قهقههی بیدادگر بر سر دوستان زندانی ما...
۳.هر شروعی پایانی دارد.نه؟ پایان اعتصاب شما کی است. انسانی که در شرایط ویژه قرار دارد این توان را دارد که تا حد مرگ مقاومت کند و خشونت بورزد به بدنش. اما آیا تصور میکنید آن جمعیت عظیمی که در تصور شما تن به اعتصاب غذا میدهند احساس در شرایط ویژه بودن را دارند که راضی شوند به مرگ، تا مثلن جهانبگلو آزاد شود؟ اگر جوابتان آری است بگویم که جوابتان مطلقن من را قانع نکرد.
۴. تجربهی تلخ من در جنبش دانشجویی نحوهی اجرا و نتیجهی حاصله از اینگونه حرکات را به طور واضحی نمایان میسازد برایم... این آخری یک خواهش است. هرکاری میخواهید بکنید، بکنید اما درست، لطفن... فردی که مثلن اعتصاب غذا کرده اما بعد از گذشت پنج روز از شروع اعتصابش از آهو چابکتر میدود به کاریکاتوری زشت شبیه است.دوستان تحکیمیام احتمالن منظور این بند آخری را خوب میفهمند.
البته آبهایی هم کوبیده میشود این وسط، ولی اینگونه نیست که سنت وبلاگ اعتراضی آنچنان چیز بیخودی باشد. ما اگر بتوانیم به درک درستی از دایرهی تآثیرگذاریمان برسیم و دچار توهم نشویم و از سوی دیگر انتظار بیجا نداشته باشیم از وبلاگمان شاید با نوشتن مطالب اعتراضی و با ساختن وبلاگهای آزاد باید گرددی بتوانیم تاثیرگذار باشیم.
باید دایرهی تاثیر گذاری مشخص شود. وبلاگستان روی چند نفر آدم تاثیرگذار است؟
آقا جان چه بخواهیم و چه نخواهیم وقتی پای کامپیوتر مینشینیم و کانکت میکنیم، وقتی اولین صفحهی وبلاگ روی دسکتاپمان ظاهر میشود ما وارد دنیای دیگری میشویم. دنیایی که مجازیاست و خیلی هم کوچولوست اتفاقن. دایره تاثیرگذاری هواری که من و شما می کشیم به همین دنیا محدود میشود. انتظار بیخودی هم نباید داشته باشیم از خودمان و مطلبمان. اما همین دنیای وبلاگستان هم خصوصیات خودش را دارد. مثلن از آنجا که میتوان در آنجا آدمهای فراوانی را بیابی که مثل خودت هوار میکشند شیر میشوی و خودت را کاملن تخلیه میکنی از هوار.
حالا چه اهمیتی دارد که این هوارها میخورد به دسکتاپ و به شدت منعکس میشود توی صورتت؟ چه اهمیتی دارد که زندانیان سیاسی عمرن با اعتراض ما در وبلاگستان آزاد گردند؟ مهم این است که هوار میکشی آقا... فیلم آفساید را دیدهاید؟ پیرمردی که داخل اتوبوس بود چی میگفت؟...آهان...فحش میدهی آقا فحش... فحش به عالم و آدم... حالا ما که فحش نمیدهیم ولی هوار میکنیم هوار... هوار بر سر عالم و آدم
سود وبلاگهای اعتراضی این است. جایی برای تخلیهی بدن از هوار. چه خوب بود اگر "س.م" نبود... آنوقت یک هوارهایی می کشیدیم که نگو.
ماتراتزی این انسان کریه که زیر خالکوبیهایش دست کشیده؛ منفورتر از پیش شد و زیدان همچنان زیدان بود.
ممنون آقای زیزو، شما دوستداشتنی بودید و به یادماندنی هستید.

برای احمد باطبی و برای دوستم میثم که این قصه
چیزی شبیه قصهی اوست. قصهی او در خرداد ۸۲
انگارکن که اینجا "نهاوند" است. انگارکن که اعراب آنور خطند و تو و دوستهات انگارکن که لشکر یزدگردید. اما یزدگردتان کو؟... و تو می روی خط مقدم که پیی یزدگرد بگردی. از حال یزدگردتان اگر بپرسی سلامت است، دارد چانه می زند! میخواهی که برگردی... نه دلت نمیخواهد که برگردی، دلت میخواهد که سرو گوشی بهآب بدهی و بعد برگردی. آنها که قرار شد اسمشان اعراب باشد کمی آنطرفتر، شاید دویست متر، شعار میدهند و گاهی سنگی و فحشی!
و تو روی زانوی چپ نشستهای و پای راست را ستون کردهای و دست را کردهای سایبان چشمت و به چه زل زدهای پسر؟ نه یزدگردی هست و نه امیرالمومنین عمری، خودتانید و خودتان. اینجا زمینش زمین نهاوندِ اوایلِ تاریخ نیست. آنجا خاکی بود و اینجا را شهرداری آسفالت کرده. آفتاب ولی همان آفتاب است. آنجا تشنه بودی، اینجا هم تشنهای. اما آنجا که عکاس نبود، بود؟ سربرمی گردانی که مثلن صورتت را بپوشانی از دید لنز و چه میبینی؟ می بینی که تنهایی. لشکر عقب نشسته و تو را جا گذاشته. در ست در دویست متریی اعراب!
توی سلول، "ایکاش" میکردی که اینقدر دیر به دنیا نیامده بودی. دلت رضا بود به اینکه در همان اوایل تاریخ، تیر اسلام از چلهی کمان رها شود و بنشیند توی قلبت. اما نه! تیری رها نشد! این دست عکاس بود که دکمهی دکلانشور را فشار داد و این عکس تو بود که نشست روی جلد تایم یا واشنگتن پست یا لوموند یا نمی دانم چه لعنتیی دیگری. چه عکس قشنگی هم بود. تو، روی زانوی چپ نشسته و پای راست را ستون کرده و دستت سایهبان چشم. تنهای تنها.نه یزدگردی هست و نه امیر المومنینی. نه دوستانت هستند و نه اعراب. اما اعراب آنجا بودند.دوربین نمیدیدشان اما در دیدرس تو که بودند...چرا ماتت برده بود پسر؟ چرا نشستی تا اعراب برسند؟
....
پ.ن: آخرین جنگ مهم اعراب و ایرانیان در نهاوند رخداد. ازآن به بعد به نهاوند گفتند دروازهی اسلام، به آن جنگ هم گفتند: فتحالفتوح
ب: سه تا لینک دربارهی ۱۸ تیر:
+ ویژهنامهی چشمانداز ایران
++ بازماندگان پروندهی ۱۸ تیر در زندان
ما را به خاطر بیاور -شهيد عزتابراهيم نژاد

ما را به خاطر بياور!
ما را كه تازه جواناني بيست ودوساله بوديم
شور عشق در سينه داشتيم و
پيش از آنكه عاشق شويم
سينه بر خاك سوده
مرديم.
***
ما را به خاطر بياور!
ما را كه سينهسرخاني خنياگر بوديم
و ده به ده
نه در آسمان و نه در كوهسار
و نه بر شاخسار
كه در بازار
پيش از آنكه آوازهخوان شويم
بر شاخهاي تكيده از تكيهگاه خويش
جان وا سپرديم.
***
به خاطر دارم پيامتان را،
سرنوشتشان را،
آري...
و هميشه در گذرگاه خاطرم در گذر است
آوازهاي صامت سينهسرخان سينه بر سيخ
و تجسدِ آرزوهاي بيست و دو سالگان سينه بر سنگ
و از تكرار يادشان
شايد پيش از آن كه شاعر شوم
بيست و دوساله بميرم.
آمين...
نکته این است که ما تصور میکردیم چند ده کتابی که در ادارهی سانسور اسلامی منتظر ترخیصند و چند ده کتابی که بعد از چندین بار تجدید چاپ از دیدگاه حضرت مرشد! یا خدا را چه دیدی شاید هم بچه مرشد! خلاف نمیدانم چه چیز تشخیص داده شدهاند و تا کوتاه زمانی که کاروبار به کام حضرت صفار است روی تجدید چاپ به خود نخواهند دید بر مبنای آرمانهای جناب وزیر مغضوب واقع شدهاند.
اماآنچه تاکنون رخ داده گویا بر مبنای آرمانهای جناب ایشان واقع نشده. بر چه مبنایی واقع شده خدا میداند ولی هر چه هست نتوانسته استاد را راضی کند.
بالطبع به اینجای مطلب که میرسیم باید بگوییم وای به روزی که آرمانهای ایشان عملی شود. وای به روزی که آنچنان که خود ایشان گفتهاند آنچه که مطلوب دولت فخیمه است پیاده شود. ولی ما این را نمیگوییم، اول باری نیست که کجسلیقهای به بهانهی آرمانگرایی قصد تیشه زدن به ریشه کرده، این تیشهها فرهنگ مرزوبوم ما را بسیار نواختهاند و زاری و لاغریای که امروز گریبانگیر ما شده نشانی است از آن همه تیشه که در دست نااهل قرار داشته و...
آنگونه که خود حضرت صفار هم اشاره کردهاند زمان بس کوتاه است، ایشان و دولت فخیمه هم خواهند رفت و البته امیدوارم با سر سلامت رهسپار شوند! آمدهاند و رفتهاند و زدهاند و بردهاند بسیاری مثل ایشان، نه در این ده ساله و بیست و چند ساله! که بسیار پیشترها، کتابسوزان مغول را تجربه کرده ایم ما و کتاب سوزان سربازان امیرالمومنین عمر را... حکومت مغان را تجربه کردیم ما و اسکندر را... خوب حالا این حضرت هم یکی مثل باقیی حضرات، انتظاری نیست از ایشان، مشکل جای دیگری است. مشکل در آنجایی که اجازه میدهد هر کسی و البته ناکسی به خود اجازه دهد آرمانهایش را که معلوم نیست از کدام کوزه برون تراویده معیاری برای زندگی یک جامعه قرار دهد...
الان من باید کمی بیشتر از این داغ کنم ولی فکر میکنم تا همینجاش را هم زیاده رفتهام. پس بیخیال حضرت مرشد اسلامی... ما آدمهای "این نیز بگذردی" بسیار دیدهایم مثل ایشان و البته در کمال مهارت بیخیالی طی کردهایم، حضرت صفار هم یکی مثل همه. بگذار او هم ما را موش آزمایشگاه آرمانطلبی کند تا ناکام از دنیا نرود.
فقط میماند یک بیت از صائب تبریزی که عجیب مینشیند در این مطلب:
روزی که برف سرخ ببارد از آسمان
بخت سیاه اهل هنر سبز می شود
غزه آتش گرفته.یک مشت احمقی که "دولتمرد بودن" و "چریک بودن" را نمیتوانند از هم تمیز دهند به جای اینکه تدبیر منزل کنند به آتش زدن منزل مشغولند و از آن طرف دولت فخیمهی اسرائیل که خون آن شش میلیون بیچارهی مرحوم را بهای آرمان ارض موعود کرد به وقیحانهترین شکل ممکن شغل شریف آتشافکنی پیشه کرده است.
این آرمان طلبیی کور چه وقت میخواهد دست از سر جانور دوپا بردارد؟ یکی در فکر آرماگدون است و آن یکی در تریبون رسمی در مقام رئیس جمهور یک مملکت از آرمان محو یک کشور دیگر سخن در میدهد. و این وسط بیچاره فلسطینیها. سادهلوحانی که فریب برنامههای عامالمنفعهی حماس را خوردند تا امروز به جای نان، گلوله نوشجان کنند. خوب خودشان انتخاب کردهاند. همانطور که ملت شهیدپرور ما خودش انتخاب کرد. فلسطینیها هم شهید پرورند و لابد دوست دارند شهیدپروری را. پس چه اعتراضی میشود کرد؟
آن دولتمردانی که ماجراجویی را هنر میدانند، منتخب مردم فلسطینند. در یک انتخاب کاملن آزاد. آنان که بعد از شصت سال هنوز روش درست احقاق حق را یاد نگرفتهاند. هنوز عقلشان نمیرسد که گروگان گرفتن یک اسرائیلی به معنای به فنا دادن جان صدها فلسطینی است. هنوز نمیفهمند رکن اصلی دیپلماسیی دولت فخیمهی اسرائیل مظلوم نمائی با استفاده از "کلهخری" های این خاله خرسههای آرمانخواه است. و نمیفهمند دنکیشوت بازیهای خشن آقایان فقط تضمینی است برای حمایت افکار عمومی در آمریکا و اروپا از دولتمردان اسرائیل که اکثرشان واقعن تبهکارند. آن حضرات متفکر که جان یک انسان "آن انسان خود حضرتشان هم می تواند باشد" برایشان بی ارزشتر از زبالههای غیر قابل بازیافت است منتخبان ملت هوشیار فلسطین هستند و خوب ملت فلسطین تاوان انتخابش را می دهد. تاوان ناهوشیاریش را.
چه میتوان کرد؟ چه میتوان گفت؟ آقایان جنگطلب در فلسطین و اسرائیل امروز بر خر مراد سوارند و یک مشت هوچی چند هزار کیلومتر آنور تر در کشوری که نقشی سرنوشتساز در سرنوشت ملت یهود بازی کرده. کشوری که یک بار یهودیان را از آوارهگی نجات داده از محو اسرائیل دم میزنند.
من به عنوان یک ایرانی شرمسار روی عبوس پدران فلسطینیام. شرمسار چشمهای اشکبار مادران خمیدهقامت، شرمسار کودکانی که نمی توانند مطممئن باشند این بار که در کوچههای خاکی غزه به یاد کریستیانو رونالدو حریفشان را دریبل میزنند آیا ترکشی پای هنرمندشان را معیوب نخواهد کرد؟
ما ایرانیها هم کم مسئول نیستیم در بیچارگیهای فلسطینیان بیچاره.



پ.ن: یک دوست وبلاگنویس در بخش کامنت این مطلب شعر نسبتن زیبایی از علیرضا قزوه را نقل کرده. هر چند که با تفکری که پشت شعر خوابیده مشکل دارم اما نمیتوانم زیباییی آن را نفی کنم. حتمن بخوانیدش.
این هم آدرس وبلاگ این دوست که تازه تآسیس کرده تارنمایش را "چقدر ازاین لغت تارنما بدم میآید!":
از این سوتی فردانیوز که بگذریم زیاده عرضی نیست جز اینکه: ایتالیا، ایتالی یا. سعی کردم این دو تا ایتالیا را با لحنی بنویسم که یک خوانندهی مغفور "حالا اگر نمرده باشد هم مهم نیست، مهم غفران الهی است" سالها پیش در ابتدای سریالی به همین نام که از سیمایی که آنوقتها سیمای ضرغامی نبوده! پخش میشده ادا میکرده.
این دو تا ایتالیا دو تا گلی بودند که گروسی و دل پیرو در دروازهی آن لمن لعنتی "که انشاالله خدا او را هم بیامرزد" کاشتند و دل ملتی را خنک کردند... انشا الله جناب پاپ ژان پل سوم هم به آرزوشان برسند که آروز نه تنها بر جوانان عیب نیست که حتی بر آنانی که هنوز به دنیا نیامدهاند نیز عیب نیست.
به عنوان یک انگلیسی کثیف! به همهی لاجوردیپوشان وطنی! که در غائلهی کریهای اینترنتی از همهی خلق الله ساکتتر بودند تبریک و تهنیت می گویم. انشالله انتقام ما را هم میگیرد در فینال از آن ریکاردو دروازهبان پرتغال "که انشاالله خدا این یکی را به راه راست هدایت کند!"
اینها حرفهای رضا شکراللهی سردبیر هفتان است.
گرچه دلم میخواست بلاگنیوز از چنان امکاناتی برخوردار بود که میتوانست هرساله به همهی همکاران، دستکم بعنوان سپاس از زحماتی که میکشند و روز به روز بلاگنیور را خواندنیتر میکنند هدیهای بدهیم اما چه کنیم که در حال حاضر تمام هزینه بلاگنیوز که مرتب هم بالا میرود از جیب پرداخت میشود و به جز یکی دو مورد کمکمالی و گرفتن تبلیغ کسی انگار خیال همیاری ندارد. بگذریم.
اینها هم حرفهای اسد علیمحمدی سردبیر بلاگنیوز است.
حس نمیکنید خیلی شبیه هستند به هم این حرفها و حس نمیکنید که مخاطب این حرفها شما هستید؟
از خودم میپرسم: یک بار هم به این فکر کردی که آیا به جز استفاده از مطالب "لینککده" ها و شاید گاهی معرفی یک مطلب در یکی دو تا از آنها کار دیگری هم از تو برمیآید یا نه؟
شعار کار گروهیات که الحمدالله همیشه به راه است. به امید حق همیشهی خدا هم که ناراضی هستی... خوب اگر کار، کار گروهی است چرا بار نجات دادن هفتان را فقط شکراللهی باید به دوش بکشد؟ چه دلیل منطقیای وجود دارد که سردبیران بلاگنیوز یک مخارج مسلمن سنگین سایتی به این وسعت را از جیب بپردازند و بعد تو مثل شازده ها با گردنی افراخته حس کنی لطف میکنی که گاه و بی گاه سایت را آپ میکنی و تازه ارد هم بدهی که اینجاش کجه!
مگر قرار نبود بلاگ نیوز و هفتان و صبحانه و دودردو و بقیهی لینککدهها مال همهمان باشد؟
فکر میکنم به شیوه نامهی اخلاق آنلاین باید یک بند دیگر اضافه کرد:
لینککدهها
متعلق به همهی شما هستند. پس اخلاق حکم میکند که در کمک به ادارهی آنها منفعل عمل نکنید
آهای ملت! آسوده بخوابید شهر در امن و امان است. سربازان گم نام آقا آخرین "فریب خورده" را هم دستگیر کرده اند. آهای شمایی که پشتتان از شنیدن کلمه ی انقلاب می لرزد. آسوده باشید که که دیگر انقلاب نخواهد شد... نه مخملی نه حریر و نه حتی چیت ری!
آهای ملت! بخوانید و بدانید که او نه تنها هیچی نبود که جاسوس هم نبود! او می خواست انقلاب کند آن هم مخملی... به کمتر از مخملی هم راضی نبود. گفتیم با همین "تیترون" بساز، فعلن مخمل نداریم اما قبول نکرد. پس بردیم ارشادش کردیم! حالا خدا را شکر به کرباس هم راضی است! دارد به گذشته ها فکر می کند و به امید خدا در آینده ای نزدیک خدمات شایانی به "حکومت حقه" ارائه خواهد داد... شاید توی صدا و سیما استخدامش کنیم!... ما آنقدر مقتدریم و آنقدر گفتمان کارآمدی داریم! که حتی بی "هویت" هایی مثل او را هم می توانیم به راه راست هدایت کنیم. خدا نگه دارد ما را!
توضیح: محسنی اژه ای وزیر اطلاعات گفت:رامين جهانبگلو يكي از افرادي است كه در راستاي تلاشهاي آمريكا براي وقوع انقلاب مخملي و نرم در ايران، دستگير شد. (منبع: ایسنا)
سهراب شهید ثالث از شاخص های فیلم سازی بی ماجرا است. بارها در بی اتفاقی یک اتفاق ساده غرق شده ام. بارها سکوت رخوت ناک این فیلم مارا با خود برده به یک جاهایی که پر بوده از آنچه که قشنگ است.
عباس کیارستمی در ادامه ی همین مصاحبه می گوید:" بارها بوده که فیلم های خواب آور خواب از سرم پرانده اند"
چه جمله ی قشنگ و معنا داری است این جمله ی استاد... فیلم بی ماجرا اثری پنهان در وجودت می گذارد...بعد وقتی آخر شب جلوی آینه ایستاده ای و مسواک رادر دهن حرکت می دهی ناگهان یک فکری... یک "مقوله" ای وجودت را تسخیر می کنی و بعد تا صبح در رخت خوابت وول می خوری و آن مقوله تو را با خود می برد یک جاهایی که اصلن ربطی به "روزمرگی" ای که تک تک سلول های مغزت را مختل کرده ندارد...
فیلم های سهراب شهید ثالث یک اینجور فیلم هایی هستند... فیلم هایی که خواب را از سرت می پرانند.

نمی دانم تا کی نمی توانم بنویسم.
فعلن تا وقتی این آقا سعید گل کامپیوتر ما را نجات بدهد از دست این ویروس جام حهانی مخلص.
شاخ درآوردن در ايران امروز امري روزمره است... از حدود يك سال پيش امكان نداشته كه لااقل براي يك روز هم كه شده از دست اين شاخ هاي لعنتي خلاص شوم.
يكي از آخرين مواردي كه باعث بلند شدن شديد شاخ هاي من شد در يك بعدالظهر زهرماري در شهر دود و عذاب تهران اتفاق افتاد در محله ي جمعيت پرور! چارصد دستگاه، در خيابان بايزيد بسطامي در انتهاي كوچه ي فردوس در خانه ي فرهنگ غدير!
اولين موردي كه درباره ي اين مكان عجيب وغريبي كه خانه اي شده براي فرهنگ گفتني اين است كه اينجا قرار نبوده خانهي فرهنگ باشد...اينجا خانه ي دكتر محمد معين خالق لغت نامه بوده است كه از سوي خانواده ي او به سازمان فرهنگي هنري شهرداري تهران واگذار شده تا طرح شهردار منطقه ي 14 تهران مبني بر افتتاح موزه ي دكتر معين اجرا شود... اما اينجا الان موزه نيست خانه اي است براي فرهنگ! موزه نشدن منزل دكتر معين البته اعتراضهايي را هم به همراه داشت كه مي توانيد در اينجا نمونه اي از آن را بخوانيد.
خوب البته نمي دانم در باب كاربري اين منزل تصميم شهرداري درست بوده يا آنچه كه خانواده در نظر داشته اند...هر چه باشد چارصد دستگاه منطقه ي جمعيت پروري است!...اما بالطبع وقتي به يك جايي مي گوييم خانه ي فرهنگ يك انتظاراتي بايد ايجاد شود لابد!
البته از حق نگذريم اين مركز فرهنگي تا جايي كه شنيدم يك كارهايي هم كرده ولي خوب يك شاهكارهايي هم كرده: يكي از اين شاهكارها برگزاري دوره ي سه ماهه ي آموزش مداحي است كه خب واقعن در جهت خدمت به اسلام و مسلمين چه مجاهدتها كه نمي شود...اما شاهكار مهمتر همان شاهكاري بود كه اين شاخ لعنتي ما را بلند تر كرد:
ماجراي رفتن به آن مكان معنوي از اين قرار بود كه مركز يكي از دوستان من را دعوت به همكاري كرده بود براي راه اندازي كلاس هاي آموزش شعر گويي! در طول تابستان... خب رفيق پول دوست ما هم پشت پا زد به آرمان و ديگر اراجيفي از اين دست دويد به سمت كعبه ي مقصود كه همانا خانه ي سابق دكتر معين باشد...و به طبع من هم همراهش بودم كه دارم اينها را براي شما مي نويسم!
رفتيم آنجا و پس از شربت و شيريني خواستيم برويم سر اصل مطلب كه جناب فلاني! مدير مركز فرمودند البته استحضار داريد كه ما بايد شاعران متعهدي را تربيت كنيم. ما سري به علامت تاييد تكان داديم و پوزخندي در دل... ما پوزخند مي زديم و جناب مدير افاضات ول مي دادند تا اينكه صحبت به اينجا رسيد كه..
-.ما اين دوره ي سه ماهه را به سه بخش نقسيم كرديم:
يك ماه شهر در مدح پيامبر اعظم و ائمه ي اطهار
ماه دوم شعر گويي در مدح انقلاب و امام و مقام معظم رهبري
ماه سوم شعر گويي در وصف عدالت و مهروزي و دولت خدمت گذار و شخص رئيس جمهور محترم...
اوايلي كه وبلاگ نويسي را شروع كردم _ البته خب همين يك ماه پيش را مي گويم!_ فرضم اين بود كه هم تبارانم‹ يعني لرها› در فضاي مجازي هم مثل باقي جاها قافيه را باخته اند و مثل فضاي حقيقي كه معمولن اثري از قوم من ديده نمي شود در فضاي مجازي هم...
اما...اما يك مدتي كه گذشت فهميدم اساسن فرض من درباره ي دنياي مجازي غلط بوده... معادلات حاكم بر دنياي آزاد اطلاعات به شكلي است كه هر كس بدون آنكه پشت سر فلاني و بهماني و اهل پايتخت و اهل فلان شهر قرار بگيرد م تواند خود را عرضه كند و از سوي ديگر مخاطب هم بدون اينكه "مجبور به انتخاب" شود - من اين اصطلاح را براي وضعيت موجود ايران اسلامي به خصوص در عرصه هاي فرهنگي بسيار كارآمد مي دانم- به معناي حقيقي كلمه مي تواند آنچه را كه باب ميلش است انتخاب كند...البته اين نظر همين جا يك تبصره ي مهم مي خورد: انتخاب در اينترنت ارتباط مستقيم دارد با تبليغات...يك اصل موضوع بديهي مي گويد تا شناخته نشوي انتخاب نمي شوي...خب حاشيه روي بس است.
خلاصه از آنجا كه من به معناي حقيقي كلمه لرم و افتخار مي كنم به لر بودن يكي از گروه هاي موضوعي اي كه در دنياي مجازي نظرم را جلب مي كند گروه وبلاگهايي است كه به قوم لر مي پردازند و يا توسط لرها اداره مي شوند... در اين بين، گشت و واگشت من تا حدودي نا اميد كننده بود تا وقتي كه با دو وبلاگ روبرو شدم...يكي وبلاگ يك لربلاگ كه واقعن يك منبع جامع است براي كساني مثل من كه معمولن از مناطق لر نشين دورند و دوست دارند با زبان لري زندگي كنند و ديگري...و ديگري وبلاگي بود كه از يك سال قبل از بلاگر شدن مي شناختمش اما نمي دانستم صاحبش هم طايفه اي ماست... ديروز فهميدم اسد علي محمدي عزيز هم لر است و به طبع بيلي و من هم لريم! خوشحال شدم...علي محمدي با كاري كه در بلاگ نيوز كرد و مي كند يكي از اركان وبلاگ نويسي فارسي شده و من خوشحالم كه او لر است و خوشحالم كه لرها اين چنين اثر ماندگاري در فضاي مجازي از خود باقي گذاشته اند...سخن تمام...مخلص
همار ك دردن و خوت چو بيد و تش
نل كسي جارت بشنو چو گز سركش
غورچ خو د مين قورچو سر بشونه
شاخ بلگش بشكيه مل نجرونه
فونتيك:
Homar ko dardena ve khot chu bide ve tash
Nel kasi jaret bashnua chu gaze sarkash
Ghurch khoa de mine ghurcho sar bashona
Shakho belgesh bashkia mel najerona
ترجمه!:
هموار كن درد را بر خود چون بيد در آتش
نگذار كسيفريادت را بشنود مثل گز سركش
قوچي خوب است كه در ميان قوچها كله بزند
شاخ و برگش بريزد و گردن خم نكند
توضيح:
چوب درخت بيد آرام و بي صدا مي سوزد و چوب درخت گز ناله كنان و فرياد زنان مي سوزد.
پ.ن: اضافه کنید به دوتا کشف بالا روزنامه ی اینترنتی لور و لرسو را
ماجرا به طرز احمقانه اي مشمئز كننده است: دختري با دوپسر از همكلاسي هايش در يك ماشين سواري... و بعد جناب پليس نمي دانم به چه چيز سه تا آدمي كه در ملآ عام در يك سواري نشسته اند و تازه هيچ كدام از اين سه هم راننده نبوده اند‹چون آنچنان كه خبر مي گويد سواري دربست كرايه شده بوده› يعني با هم تنها نبوده اند گير مي دهد و بعد...خبر روزنا را حتمن كامل بخوانيد.
1.چه چيز باعث مي شود كه پليس آشتيان كه تشكيل شده از "انسانهاي مرد ايراني"رابطه ي اين سه را مشكوك تشخيص دهد...
2. مهمترين، دم دستي ترين و رايج ترين اتهامي كه "بازجوي مرد ايراني" سعي مي كند به يك زنداني سياسي بچسباند و با ضرب و زور از او اعتراف بگيرد اتهام رابطه ي نامشروع است!!! واقعن شاخ در مي آورد آدم؛ ارتباط با جنس مخالف چه ربطي به جرم سياسي دارد آقاي بازجو؟اين سوال را هرگز مطرح نكنيد چون مسلمن جوابي نخواهيد شنيد و يا در جواب جاي پنج انگشت چاق روي صورتتان كشيده خواهد شد!چه عاملي باعث مي شود اولين سوالي كه يك زنداني مي شود در باب روابط جنسي او باشد؟
3.چه عاملي باعث مي شود كه يكي ازمهمترين حربه هاي بازجوي ايراني براي اعتراف گيري تجاوز جنسي‹جنس طرف چندان فرقي ندارد!› باشد؟ وصف بازجويي ها و وصف وضع زندان هاي ايران را اگر شنيده باشيد اين حرف راتاييد مي كنيد حتمن.
من كه يك "مرد ايراني"ام پاسخ اين سوالات را با تمام وجودم درك مي كنم و حدس ميزنم كه همه ي شما هم پاسخ اين سوالات را بدانيد حالا سوال اصلي:
4. آيا رابطه ي جنسي در جامعه ي ايراني يك تابو است؟ خب اگر تابو است بازجوي آشتياني چگونه به خود اجازه مي دهد كه اين تابو را زير پا بگذارد...خود ما چگونه به خود اجازه مي دهيم؟
تابو تعريفي دارد و بر مبناي آن تعريف رابطه ي جنسي در ايران تابو نيست...خوب حالا كه تابو نيست پس چيست؟!
يكي از مهمترين مشخصه هاي يك جامعه ي مدرن و يا درحال گذار به مدرنيته "افسون زدايي"از محرمات است. يعني تشكيك در باب خطوط قرمز. پرسش از چرايي حرام بودن يك فعل. اشتباه نشود؛ قرار نيست كه اين پزسش بر زبان ما جاري شود ما با عملمان اين پرسش را مطرح مي كنيم.
رابطه ي جنسي به عنوان يك تابوي در حال افسون زدايي شدن براي "انسان مرد ايراني" حالتي پارادوكسيكال يافته است. به عنوان يك انسان مرد ايراني اعتراف مي كنم كه مردان ايراني در باب موضوع سكشواليتي،انسانهايي واقعن عقب مانده اند.انسان مرد ايراني از كودكي ياد مي گيرد كه ميل جنسي خود را سركوب كند. و متاسفانه اين ميل سركوب شدني نيست...وفقط به اين خاطر كه اين ميل سركوب شدني نيست
بازجوي آشتياني كه اتفاقن يك انسان مرد ايراني است يك شهر را به هم مي ريزد و يك انسان زن ايراني را "آزار" مي دهد.
بايد فكري بكنيم به حال خودمان...اين را به خودم و ديگر انسانهاي مرد ايراني گفتم.
پ.ن:یکی دو ساعت قبل از اینکه این مطلب را بنویسم یک عمامه به سر در باب "نگاه حرام" سخن در می داد و من به اعمال کارگزاران حکومت اسلامی می اندیشیدم!!!
يك فيلم ديدم:‹زندگي و مرگ پيتر سلرز› به كارگرداني استفن هاپكينز و با بازي جفري راش كه قبلن در شكسپير عاشق ديده بودمش...فيلم دو سه سال پيش در بخش مسابقه ي كن نمايش داده شد و هوار بعضي را هم در آورد گويا...اين بعضي، سطح فيلم را نازل تر از بخش مسابق ي كن مي دانستند.
خوب من هم با آنها موافقم، فيلم خوبي نديدم، يك برخورد كاملن سطحي با زندگي يك آدم كه از قضا يك فوق ستاره ي نابغه است كه هنوز هم نام خود را در رديف هاي بالاي ليست بهترين ها حفظ كرده.در جايي از فيلم كوبريك كه البته سلرزي است كه گريمي همچون كوبريك دارد از در سطح ماندن سلرز مي نالد...از اينكه او تلاشي براي برخورد نزديك با نقش انجام نمي دهد؛ و اين غمگين كننده است كه مجبورم از كارگردان و نويسنده ي اين اثر همين ايراد را بگيرم.
تنها سكانس خيلي خوب فيلم جايي است كه پدر و مادر سلرز از تلويزيون اولين موفقيت او را تماشا مي كنند:او برنده جايزه بهترين بازيگر سال بريتانيا شده...سلرز جايزه را به مادرش تقديم مي كند و مادر كه سعي دارد خوشحالي خود را مخفي كند به پدر مي گويد برو برام كيك بيار...پدر در حال خارج شدن از اتاق، ناگهان نگاهي به عقب مي اندازد...با لبخندي شيطنت آميز به دوربين و به ما اشاره مي كند كه دنبالم بياييد، بعد طي مونولوگي كه واقعن بد نوشته شده از اين شكايت مي كند كه زنش پيتر را بد بار آورده... نگذاشته كه پيتر مرد شود...بداعت اين سكانس در غير منتظره بودن فاصله گذاري اش است و البته فيلم آنقدر از اين شيوه روايت براي پوشانده ضعفش در تحليل شخصيت سلرز استفاده مي كند كه مجبور شويم التماسش بكنيم كه ديگر بس است.
سلرز را خيلي دوست دارم، او و وودي آلن را بيش از بقيه ي كمدين ها مي پسندم. البته سلرز براي من چيزي فراتر از يك بازيگر است... يك از بهترين خاطرات من با سلرز و كلوزوي دوست داشتني اش شكل گرفته...‹البته ببخشيد...خاطره را نمي توانم تعريف كنم!›
به خاطر همين علاقه بود كه يكي دو سالي به دنبال فيلم هاپكينز گشتم و حالا پشمانم از وقت وانرزي اي كه صرف شد...توصيه مي كنم كه نبينيد اين فيلم را!
پ.ن: ورژن جديد پلنگ صورتي را نديده ام... شنيده ام كه فيلم خوبي نشده... فكر مي كنم قرباني سلف خود شده باشد...ادامه ساختن براي يك فيلم كالت احمقانه است.
