برخورد همانجور بود که انتظار داشتیم. کارکنان عجیب و غریب وزارت خانه ای که کارش رسیدگی به احوالات دانشجویان باید باشد تنها کاری که نمی کردند کار بود!...
ادامه ی مطلب را در صفحه ی داخلی بخوانید.



باورم نمی شود که سال گذشته در چنین روزهایی با چنین ادبیات بی سر و تهی چنین مطلبی را نوشته ام... من احمد ابوالفتحی چنین مطلبی را نوشته ام در وبلاگ تبلیغاتی یک کاندیداتور. نقطه... همین و والسلام... احساس امروز من نسبت به سال گذشته، چنین روزی همین است... یک ناباوری عجیب و غریب نسبت به ابتذالی سراپای وجودم را فرا گرفته بود... به هیچ وجه یادم نخواهد رفت آن نخوت حاصل از فرو رفتن در لاک خود را. آن نخوتی که در فردای یک چنین روزی در ساختمان ۱۸۰ تبدیل شد به یاسی فراگیر...
تهران. خیابان ویلا. نبش سمیه. ساختمان ۱۸۰.ساعت ۸صبح
جماعت شکست خوردگان یکی یکی از در وارد می شوند... دیگر شکست حتمی شده... کروبی هنوز نیمچه امیدی دارد اما ما... اما دکتر معین... اعضای اصلی ستاد در دفتری که بعدن معروف شد به دفتر دکتر معین نشسته اند و کاندیداتور شکست خورده ی ما... کاندیداتور شکست خورده ی ما فقط یک بازنده است... همین وتمام. نقطه... دکتر الهه ی کولایی تازه از در وارد شده... من و چند نفر دیگر دوره اش کردیم و او از پذیرش شکست می گوید از این که ما بازندگانی سرفراز بودیم... بازندگانی سرفراز... همین و تمام.نقطه! من امتحان دارم ساعت ده امتحان دارم و حالا ساعت نه است و من ۲۷ خرداد را از صبح تا دوی بامداد فردایش در مسجدی حوالی خیابان امام حسین"تلف"کرده ام و بعد تا صبح توی ستاد تهران(خیابان ولیعصر) خون خونم را خورده و حالا... باید رفت... رفت... به کجا باید رفت... نمی دانم. همین وتمام.
عصر همان روز در همان ساختمان لعنتی ۱۸۰
علی رئیس کمیته ی دانشجویی که از همان اول هم بدبین ترین فرد در تیم جوانان بود خشمگین است و ما فقط گریه نمی کنیم... ما سرفرازیم و سرفرازان گریه نمی کنند.نقطه!
آقا رضا(خاتمی) سعی دارد جوابهایش به پرسشهای مردافکن علی منطقی باشد. ما... من نه حواسم به آقا رضاست و نه به داد و قال های علی توجهی دارم... من خیره شده ام به صورت کاندیداتور شکست خورده و چین هایی را می بینم که حالا عمیق تر شده اند... می شنوم که از رای هایی که خوانده نشده اند... از یک چیزی تو مایه های بیست میلیون چیزهایی می گوید! و من به این می اندیشم که مگر رسم سر فرازی پذیرش نیست؟!
فردای آن روز نکبت!
جوانانی که تا دیروز شعار عالیجناب سرخ پوش سر می دادند امروز توی خیابان ها ریخته اند و هم پای دوستداران عالیجناب سردار به گنجی پشت می کنند... عالی جناب گنجی! همگی ما برای شکست دادن تحجر و فاشیسم اکبر شدیم!!!
بعد کم کم آن سوم تیر لعنتی فرا خواهد رسید... کابوس کامل خواهد شد و من از آنجا که مطمئنم فاشیسم بر سرمایه محوری پیروز خواهد شد در این روز نکبت در گوشه ای از یک اتاق لعنتی در ساختمان ۲۲ کوی دانشگاه تهران کتابی از اکبر گنجی را باز خوانی می کنم.
من در کنج عزلت به این می اندیشم که آیا هیتلر دیگری در راه است؟ که آیا همراه با ما مستان جام باده ی بی عرضگی!دار و دسته ی محافظه کار هم شکست خورده ی این انتخابات نیستند... هر چه که می نگریستم در تاریخچه ی فاشیسم محمود را هیتلری دیگر می دیدم بیشتر از پیش افسرده می شدم... آخرش رها کردم... راه افتادم رفتم شهرمان... نهاوند من... ایل من... رفتم و خودم را حبس کردم در اتاق خودم... یک ماه، درست یک ماه از خانه بیرون نیامدم و بعد هم فقط شگفت انگیزی های پیاپی داش محمود بود که توانست بازبگرداند من را به زندگی...
این بود... ثمره ی سینه زدن پشت کسانی که خودشان هم نمی دانند برای چی باید سینه زد این بود برای من!
امروز وقتی برای تجدید خاطره به سراغ وبلاگ دکتر معین از یاد رفته... اویی که هنوز نتوانسته جبهه ی حقوق بشرش را راه بیندازد! رفتم... وقتی به کامنت خودم را زیر یکی از مطالب خواندم... فقط توانستم بگویم... هیچ نتوانستم بگویم فقط.نقطه!
همراه با عالی جناب شکوری راد فریاد بزنیم:م م وقهقاه بخندیم به آنروزهای رفته از دست...
خداحافظ ۲۷ خرداد.فراموشت می کنم.نقطه!

یادی از آن روزها:
+++در برابر باد
++++ستاد نسیم
+++++باز باران
هه هه... نفهمی چقدر تو بچه... این نظامی که مائیم!پشتش به خود آقا گرمه... آقامون احمدی نجاد! این رو گفته... آقا هم تآیید کردن حرف ایشون رو... اصلن یه آقائه و آقامون احمدی نجات... حالا من بترسم از یه مشت ضعیفه؟
پس چرا سردار جان! اون دفعه که تجمع کرده بودن فقط یه مختصر گوشمالی ای دادید بهشون توی پارکی که قبلن میدون تیر بوده!ولی دیروز... شنیدم هفتاد تا... درست شنیدم سردار؟
درست و غلطش به تو مربط نیس... اصلن غلط می کنی فضولی می کنی... هه هه... من بترسم؟... لابد از تو فزرتی.ها؟ اصلن بگو ببینم کی تو رو راه داد اینجا... ها... بگو ببینم؟ اسمت چی بود... قیافت که خیلی سوسولیه... راستشو بگو... اگه راسشو بگی به اسم آقامون احمدی نجات قسم که باهات کاری ندارم...
نه نه نه... قربون دستت سردار... تو شیر مرد دشتی اصلن... ای سردار... ای زن دستگیر کن... ای که اصلن نمی ترسی!

حالا نویسنده ی جوان روزنامه ی شرق توی اداره ی اطلاعات است:
- این اراجیف رو کدوم بی... بهت گفت که بنویسی بی...
و نویسنده می گوید... قسم می خورد! که این مطلب مستند است، دست روی قرآن می گذلرد که ستار خان خیلی قبل از اینکه سردار ملی بشود راهزن بوده!
بعد بازرسی که کمی آرام تر است می پرسد:
- این مطلب رو از کدوم کتاب گرفتی؟
- کتاب کسروی
-کسروی!... کسرووووی... درست شنیدم بی...
و حالا جرم دیگری هم اضافه شده به اجرام نویسنده ی جوان روزنامه ی شرق!
فردا روزی که روزنامه را خواندی رفته اید پیش آقا سعید عزیز... تو جدایی طلب که نیستی... آن "چهره قانلی" بی... هم یک بار خوب شستشویت داده جایی، در روزنامه ای... تو عزیزی، آقا سعید دوستت دارد... تو هم او را دوست داری. سعید متاسف می شود از این اقدام آن بی...
چند وقت پیش هم مزاحم آقا سعید شده بودیدشما... گفته بودی تو:
- باید ایران را بست!، آن سوسک کش بی... را باید از پا آویزانش کرد... اگر می خواهی که آذربایجان را ساکت کنم! باید بکنی این کار را... دل سعید را شاد کرده بودی آنروز... امروز هم شاد کردی دلش را... خدا دلت را شاد کند آقای نماینده!
آن بار سر یک سوسک کشور را به آتش کشیدی واین بار... خوب این بحث خیلی مهم تر است... شرق اگرچه بچه ی بدی نیست ولی کمی بی... است! درست نمی گویم؟... تازه به سردار ملی آذربایجان! هم گفته راهزن...
چند نفر دیگر باید بمیرند؟ آقای نماینده!... چند نفر از همزبانانت باید به دست کسانی که اتفاقن عزیزان دل نازک خودت هستند گوش مالی بشوند چونکه شهرآشوبی کرده اند؟ چند روزنامه نگار دیگر...
دست از سرمان بردار لطفن... جای دیگری بگذار لطفن
+ شرق دردادگاه؛ حرف های عطریان فر
++ مسئله ی ما روزنامه ی شرق نیست... یک مطلب خواندنی از یک دوست ترک زبان
اسم این وبلاگ از امروز تا پایان حضور ایران توی جام جهانی عوض شد: ANTI ALI DAEI
تعویض این اسم اصلن از روی احساس صورت نگرفته... تصمیمی هم نبوده که در یک آن گرفته بشود... فکر کرده ام و تصمیم گرفته ام؛دو سال فکر کرده ام... دوسال... آره از همان روزی که جامه ی ملی برای دایی تنگ شد!!! از همان روزی که همه اعتراض کردند و آقای دایی شعورش نرسید...این تصمیم را همان روزی گرفتم که شکم کاپیتان تبله کرد! از روزی گرفتم تصمیم را که آقای دایی مثل گچ روی دیوار فرو ریخت... آوار شد...مثل بختک آوار شد روی سرمان و شعورش نرسید... نفهمید که پیراهن ملی ارث پدری هیچ کس نیست...این تصمیم را وقتی گرفتم که فهمیدم آقا پدر خوانده ای شده برای خودش...این تصمیم را روزی گرفتم که عادل این عادل عزیز... همان عادلی که همین امروز هم با صدای رسا از طریق امواجی که از شهر نورنبرگ تا تلویزیون ما امتداد داشت حرف دل ما را زد... حرف دل من را زد. آقای دایی باور کن که تو انگلی. باور کن که تمامی مشخصه های یک انگل... مشخصه های رابطه ی یک انگل با انسان در رابطه ی تو با تیم ملی ایران هم وجود دارد... تیم کشورم... تیمی که همه ی ما از آن سهمی به اندازه ی یک هفتاد ملیونیوم داریم... اما تو ...تو علی ...هی علی! کاپیتان بی شعور تیم ما... تو برای خودت سهم بیشتری از این کیک می خواهی. هفتاد ملیون منهای یک، آن طرف و تو یک طرف دیگر. نمی توانم تحمل کنم...نمی دانم تا امرروز چه جوری تحمل کردم، ولی از امروز... از روزی که منافع یک ملت فدای تبه کاری تو شد آقای کاپیتان... از روزی که به خاطر تو... فقط به خاطر تو نیمی از توان تیم ملت ایران... نیمی از توان ملت ایران زیر گام های فیل آسای جناب عالی له شد دیگر تحمل نخواهم کرد... نه تو نمی فهمی... شعورت نمی رسد آقای بی شعور! تعریف درستی از منافع ملی نداری... حاضری برای ارضای امیال بچه گانه ات... چشمان خواهر زاده پنج ساله ی من را پر کنی از اشک... آره علی... آره...امیدوارم که این مطلب را بخوانی و بدانی یک دانشجوی کوچولو که اگر هر چیزی نداشته باشد جرآت ایستادن جلوی زور را دارد تمام خودش را تمام نفرت دو ساله اش را استفراغ کرد روی نخوت لعنتی ای که سراسر وجود ادکلن زده ی جناب شماست آقای بی شعور!
با تو حرفم تمام است برو گم شو!همان حرفهای عادل که در تیم ماست... تیم هفتاد میلیون منهای یک نفره ی ما و از تیم تک نفره ی تو هم متنفر است کافی است برای تو. برو! لیاقت نداشتی که به تو افتخار کنیم...که قهرمان یک ملت باشی... برو و تنهام بگذار
اما تو، تو ای خواننده ای که احتمالن فکر می کنی این مطلب بی ارزش تر از آن است که حتی تا به آخر خوانده شود. به من جواب بده لطفن:
تو به کی می گویی زور گو... استبداد از نظر تو چه معنایی دارد... اشکهای بچه ی معصوم ایذه... ایمان را می گویم... ایمان مبعلی... اشکهایی که یک بعداز ظهر سرد در پاهاش جمع شدند و انتقام شان را از "بت هبل"گرفتند -مادرم امروز درباره ی کاپیتان ترکیب "بت هبل" را به کار برد- آیا ندیده ای... از نظر شما یک دیکتاتور چه خصوصیاتی دارد... آیا غیر از این است که نفع شخصی خود را در بزنگاه ها به منفعت ملی ترجیه می دهد یک دیکتاتور...
بدان خواننده ی من که من تفاوتی بین ظلمی که شروران نسبت به اکبر گنجی روا داشتند با ظلمی که این آقای ظاهرن متمدن نسبت به ایمان مبعلی و رضای عنایتی و روزگاری وحید هاشمیان روا داشت نمی بینم... بدان که او یک دیکتاتور کوچولو است که می تواند... آنقدر اراده دارد که روزگاری به یک دیکتاتور بزرگ تبدیل شود...
بدان ای خواننده که صاحب این شیروانی داغ یک پسره ی زرزروئی است که نیش می زند... اگر هر چه نباشد مهم نیست...او می تواند خرمگس باشد... بدان که من خرمگسی هستم که یک موجود پلید را شناسایی کرده... این خرمگسی که من باشم آزار خواهد داد کشیشی را که امروز نامش دایی است، علی دایی
صاحب این وبلاگ نام این خراب شده را تا روزی که ایران در بلاد غربت در چنگال یک کاپیتان بی شعور ملعبه است گذاشتهANTI ALI DAEI
صاحب این وبلاگ تا کنون در هیچ میدان ورزشی ای هواداری نکرده ولی می خواهد سنت خود را بشکند...صاحب این وبلاگ در روزی که گویا بسیار نزدیک روزی است به پیش باز تیم ملت اش خواهد رفت... فقط برای یک کار... هو کردن علی دایی
فردا ساعت ۵تا۶ بعد از ظهر میدان هفتم تیر

من توبه شده ام
من با اشکهایم غسل کرده ام
جسدم بو نمی دهد
سرم درد نمی کند
من از قورمه سبزی متنفرم
من داروی ضد حاملگی مصرف می کنم
من دیگه حامله نمی شم
من جوجه شده ام
من یائسه شده ام
مسخ شده ام
توبه شده ام
"اااص ص ص غ غ غ ر ر ر" شده ام.
اصغر زارع
به موخره نیز نیاز ندارد این شعر
دیشب یک فیلم خوب دیدم از یک کارگردانی که انتظار نداشتم از او که فیلم خوب بسازد! "ما همه خوبیم" اثر بیژن میر باقری... گذشته از پایان کمی نچسبش در مجموع چیزهای بسیاری داشت برای دل بستن، آدمهایی که همه خوب بودند و در عین خوب بودن همه "آدمی" بودند، آدمی... آهی و دمی.
نمی خواهم در مورد این فیلم بنویسم. همچنین نمی خواهم درباره ی "ماه نیمروز" استاد شهریار مندنی پور بنویسم که علی رغم امتحان، یک نفس دوره اش کردم. برای بار دوم خواندمش و دوباره حالم به هم خورد از آن جمله ی آخر داستان "رنگ آتش نیمروزی" و دوباره همراه پیرمرد سارا سارا گفتم دوباره سارا شدم برای درنا و دوباره همراه اسفندیار و زریر به کوچه های توهم پدر پیر رفتم... دوباره زریر شدم و پدر را تنها گذاشتم و دوباره سیخ داغ شدم و در چشم پدر فرو رفتم یا قوش شدم و آهو را کور کردم... نمی خواهم از اینها بنویسم... نمی خواهم از حافظ نامه ی استاد خرمشاهی بنویسم که دیشب می خواستم نگاهی سرسری به آن بیندازم اما دو ساعتی اسیرش شدم... اسیر دقتش و اسیر هوشمندی اش در دیدن حافظی که رنگی از واقعیت دارد... نمی خواهم از این ها بنویسم...
می خواهم درباره ی فوتبال بنویسم... فوتبال همین وتمام... فقط و تنها فقط فوتبال"عرض سلام آقای عادل خان فردوسی پور!" می خواهم درباره ی تیم محبوبم بنویسم... انگلستان... انگلیستانی که همیشه با قامتی افراخته گل می زند، انگلیسی که اگر گل هم می خورد با قامت افراخته گل می خورد... درباره ی بازیکنانی که هیچ کدامشان نه رونالدینیو هستند نه مسی و نه کریمی! ولی همه شان عزیزند همه شان خوبند همه شان را دوست دارم
امروز ۱۶و۳۰ دقیقه... وعده ی ما جلوی تلویزیون!... نگرانم، نمی دانم وینی می رسد به بازی یا...

پ.ن: بله... گویا رونی نمی رسد...افسوس... جام جهانی ضرر کرد!
آرزوي ما تحقق دنيايي انساني است، اما عملاً در دنيايي زندگي ميكنيم كه سرشار از خشونتهاي لجام گسيخته و عظيم است، دنيايي كه انسان شاهد نسل كشيها، جنگهاي داخلي، تصفيههاي قومي، و پايمال شدن حقوق شهروندي در نقاط مختلف دنيا هستيم. اين رذايل اخلاقي همچنان ما را از زيستن در جهاني امن و در صلح پايدار محروم ميكنند.
"انسانیت" آمیزه ای است از بیم ها وامیدها. بیم هایی و امیدهایی که رهایی ندارد از آنان آنکه انسان می نامیمش, آنکه روزگاری نطفه ای بوده در بطنی و امروز "شهروندی" است از خیل شهروندان این دنیای زشت وزیبا. همین بیم ها و امیدها بوده اند که روزگاری؛ وحتی امروز خیل عظیمی از انسان ها را به این باور رهنمون کردند و می کنند که دنیا, که ماوای انسان؛ دو خالق دارد: خیر و شر. آنچه خیر می نامیمش, آنچه که در باور آن خیل بسیار، دست آورد خدای روشنایی هاست؛ دنیا را, دنیایمان را برایمان دوست داشتنی می سازد و امید می دهد به دل رنج دیده وچشم ترسیده ی ما که "اندکی صبر سحر نزدیک است". و آنچه که زشت است در چشم ما, آنچه که وجود ما را در درد و سختی غوطه ور می سازد عاملی است برای حرکت؛ که اگر رنجی نبود که اگر ترس از فرو رفتن در گنداب بدبوی سیاهی ها نبود انگیزه ای نداشت آنکه انسان است, آنکه من هستم و تو هستی برای حرکت..., واین گونه است که خدای ادیان توحیدی انذار داده بشر را از یوم القیامه , انذار داده از درک اسفل, تا آنکه مومن است به خدای واحد، آنکه مومن است به رستاخیزِِ؛ تن و جان خود را بری سازد از پلیدی و به صراط روشنی گام نهد.
انسان را بیم هایش انسان می سازد... انسان را امیدهایش انسان می سازد...واین واقعیتی است هرچند تلخ... که تا انسان هست بیم و امید این؛ دوقلوی نا همسان همراهان اویند.
آدمی هر قدر هم که بتواند بر سیاهی ها فایق آید نخواهد توانست به مطلوبش؛ آرمان شهر سراسر نیکی نائل شود... زیرا که آنچه که بد می دانیمش... آنچه که از آن تبری می جوییم از جنس محو شدنی ها نیست که بتوان با محو کردنش, جرسومه ی "بدی" را محو کرد و عروس "خوبی" را در آغوش کشید...
راه زیبا دیدن دنیا، راه مطلوب کردن زیست انسانی تلاش برای محو بدی ها نیست... فراوان می شناسیم مفاهیمی را که روزگاری در لشکر خوبی ها جای داشته اند و انسان برای واقع کردن آنان خود را به رنج وسختی انداخته است... وبسیار دیده ایم که همان مفهوم در روزگارانی دیگر مثالی مجسم برای بدی شده است و انسان برای رهایی از تبعات آن مفهوم خود را به رنج و سختی انداخته است!... این واقعیت هشدار می دهد به ما که راه مطلوب کردن زیست, تلاش برای محو بدی نیست...
و البته ایمان دارم که کار ما "شناسایی راز گل سرخ" است. کار ما مطمئنن این نیست "که در افسون گل سرخ شناور باشیم". انسانیت انسان تنها وقتی شکوفا خواهد شد که او برای رسیدن به خوبی و رستن از رنجی که بدی به او تحمیل می کند خود را به رنج بیندازد... چه موجود ضد ونقیضی است این انسان!
حال پرسش این است که اگر راه رسیدن به مطلوب نه از بزرگ راه آرمان گرایی می گذرد و نه از کوره راه تنزه طلبی, پس کجای این شب تیره می تواند بیاویزد قبای ژنده ی خود را این ترس خورده ی ضعیف؟
یکی از بهترین پاسخهایی که من تا کنون شنیده ام برای این سوال در کلام استوار اکبر گنجی به زیبایی نمود یافته است:ببخش و فراموش نکن... که جرسومه ی بدی دیر سال است و سر آن ندارد که ریق لعنت را سر بکشد:
شعار من براي مبارزه با ظلم و خشونت « ببخش و فراموش نكن» است. بخشايش فضيلتي است كه بر كينه خشم و نفرت موجه غلبه ميكند. صرف نظر كردن از انتقام گرفتن است. بخشيدن مظالم به معناي به فراموشي سپردن و دست كشيدن از پيكار نيست بخشايش دست كشيدن از نفرت ورزيدن است. بخشايش، نفرت را به نفرتجويان، بدخواهي را به بدخواهان، كينه را به كينه توزان، واگذار ميكند. ابن امر نه فراموش كردن جنايت را اجازه ميدهد، نه وظيفهي وفاداري ما را نسبت به قربانيان جنايت، و نه الزامات مقاومت شجاعانه در برابر جنايتكاران حاكم و پيروان متعصب جنايات گذشته را. بايد همواره به ياد داشته باشيم كه زماني ظلمي روي داده است.
گنجی, این گنجی بزرگ پس از تحمل رنج بسیار در سیاه چال شروران بسیار بزرگ تر از پیش شده... سخت کوشی حیرت برانگیز او در راه زیبایی ها اینک پس از تحمل رنج بسیار با انسجام فوق العاده ی فکری همراه شده است...
روزگاری گفته بودم که گنجی گرامشی ماست... اکنون خوشحالم که گنجی پایمردی و استواری گرامشی وارش را با تفکری ناب و بومی آمیخته. اکنون می گویم گنجی یکی از متفکران آزادی است... مانیفست سوم گنجی مانیفست آزادی است... آزادی انسان ایرانی

غافلگيري اول "منتشر شدن بي سر وصداي مكتب تبريز" بسيار دوست داشتني بود و آن شعفي را كه پس از يك سورپرايز خوشايند به انسان دست مي دهد به من منتقل كرد...اما
اما غافگيري دوم حاصلش يك گيجي عجيب و غريب بود كه راستش بخواهيد هنوز هم كاملن از بين نرفته! غافلگيري دوم انتشار كتابي بود از جروم ديويد سلينجر محبوب كه فكر نمي كنم نيازي به معرفي داشته باشد. شناسنامه ي كتاب اين گونه بود" والبته هست!":
جنگل واژگون.نويسنده: جروم ديويد سالينجر.ترجمه:بابك تبرائي.سحر ساعي.نشرنيلا
راستش اين غافلگيري و گيجي از آنجا ناشي مي شد كه مني كه كلي ادعاي سلينجر بازي داشتم با كتابي از او روبرو مي شدم كه تا كنون حتي نامي از آن نشنيده بودم. اين گيجي مضائف شد وقتي فهميدم كه نشر نيلا قصد دارد به زودي زود كتاب ديگري از سلينجر را هم منتشر كند"شانزدهم هپورث ۱۹۲۴"
دوباره به هرچه منبع درباره ي سلينجر مي شناختم رجوع كردم" اين لعنتي زندگي نامه ي درست حسابي كه ندارد. آدم را مجبور مي كند كه تكه تكه از اين ور و آنور چيزهايي بيابد و كنار بگذارد تا چيزي شبيه زندگي نامه ي سلينجر در ذهنش شكل بگيرد"
هيچي به هيچي... يك چيزهايي درباره ي اين كتاب دومي پيدا كردم مثلن فهميدم كه اين كتاب تشكيل شده از نامه اي كه سيمور؛ اين سيمور عزيز در هفت سالگي از يك كمپ تابستاني نوشته"اين كشف را مديون اينجا هستم. متشكر آقاي شهسواري عزيز!" به بيوگرافي هاي زبان اصلي رجوع كردم اين جملات تقريبن وجه مشترك همه ي آنها بود:
Jerome David Salinger, b. New York City, Jan. 1, 1919, established his reputation on the basis of a single novel, The Catcher in the Rye (1951), whose principal character, Holden Caulfield, epitomized the growing pains of a generation of high school and college students. The public attention that followed the success of the book led Salinger to move from New York to the remote hills of Cornish, N.H. Before that he had published only a few short stories; one of them, "A Perfect Day for Bananafish," which appeared in The New Yorker in 1949, introduced readers to Seymour Glass, a character who subsequently figured in Franny and Zooey (1961) and Raise High the Roof Beam, Carpenter and Seymour: An Introduction (1963), Salinger's only other published books. Of his 35 published short stories, those which Salinger wishes to preserve are collected in Nine Stories (1953
به طبع بايد به اين نتيجه مي رسيدم كه با يك كلاه برداري روبرو هستم...ولي
ولي نشر نيلا و شخص حميد امجد قابل اعتمادند. آنقدر هم اعتبار وآبرو دارند كه به فكر كتاب سازي نباشند. عميقن معتقدم بهترين ترجمه هاي سلينجر ترجمه هايي است كه نشر نيلا ارائه داده" به خصوص ترجمه هاي فرني و زوئي را با هم مقايسه كنيد تا بفهميد چه مي گويم" مسلمن اين ناشر هيچ وقت به دنبال كتاب سازي آن هم با استفاده از نام سلينجر نخواهد رفت پس موضوع چيز ديگري است... گيجي مطلق همچنان ادامه دارد!
ناگهان يك در يك بعد از ظهر خوب جرقه اي زده شد در ذهنم:شايد اين كتاب جزو آن كارهاي اوليه اي است كه سلينجر اجازه ي چاپ آنها را نمي دهد و تقريبن فراموش شده اند...
كلي با اين فكر ور رفتم...ايده ي قابل تآملي بود. با توجه به اين كه در اين داستان از خانواده ي گراس خبري نيست... با توجه به اين كه امكان ندارد بعد از سيمور:پيش گفتار اثري از سلينجر منتشر شده باشد وكسي متوجه نشده باشد!... همه ي اينها نشانه هايي بودند كه اين ايده را تقويت مي كردند...
راستش اين ايده فعلن تنها ايده اي است كه در باره ي"كيستي" اين داستان دارم و فكر هم نمي كنم سرنوشت اين داستان چيزي غير از اين بوده باشد. بر همين مبنا دو سه تا سوال كوچولو از مترجم ناشر عزيز دارم وخلاص. به وقتش... وقتي به اين نتيجه رسيدم كه بايد مطلب ادبي هم بنويسم شايد در مورد"چيستي" اين داستان هم چيزي نوشتم... اما فعلن سوالات:
۱. دو فرض وجود دارد. يا اين كه اين كتاب، اثري است كه سلينجر فقط براي چاپ در ايران نوشته و تنها به ناشر ايراني اجازه ي چاپ اين كتاب را داده و يا اين كه ناشر بدون اجازه كتاب را چاپ كرده... با توجه به اين كه فرض اول احتمالن! نادرست است. پس فرض دوم درست است! خوب اين درست كه ما هنوز از اين موهبت! بهره منديم كه مشمول كپي رايت نمي شويم اما آيا وضعيت اين كتاب مثل باقي كتاب هاست؟ آيا چاپ كتابي كه نويسنده مطلقن اجازه ي چاپ آن را نمي دهد بي اخلاقي مضائف نيست؟"عدم پرداخت حق و حقوق ناشر اصلي به خودي خود يك بي اخلاقي است"
۲. آيا ناشر و مترجمان محترم هنگام انتشار حتي يك آن به اين انديشيدند كه چرا سلينجر اجازه ي چاپ اين كتاب را نمي دهد؟ من يك لحظه فكر كردم و فهميدم: آثار اوليه ي يك نويسنده مثل لباس هاي زير او هستند ومطمئن باشيد كه هر نويسنده اي تعدادي لباس زير دارد كه نمي خواهد كسي آنها را ببيند. خوب... ولش كن مهم نيست. فقط شما به ياد بياوريد عامل اساسي شهرت سلينجر را. اين كه هر اثر او شاهكاري است. اما...اما جنگل واژگون را حتي به سختي مي توان يك داستان خوب دانست و فاصله ي آن با سلينجري كه ما مي شناسيم فاصله ي آن با سلينجري كه همه اش اوج است نجومي است... نشر نيلا با چاپ اين كتاب سلينجر را مجبور به فرود كرد... بگذريم.
این مطلب، پست دیروزم است. دیروز مطلب را آماده کردم و پکی عمیق به سیگار زدم اما... با فشردن دکمه ی ثبت مطلب کلن از بخش مدیریت وبلاگم خارج شدم و بعد هم هر چه کوبیدم توی سر خودم و این اینترنت لعنتی نشد که نشد.... به هر حال مطلب کمی بیات است- اصولن این پست باید دو هفته پیش ارسال می شد!- ولی خوب به نظرم مهم تراز آن است که نخوانده بماند. به متن اصلن دست نزدم... مطلب را با علم به اینکه دوشنبه ۱۵خرداد ۸۵ نوشته شده بخوانید:
دوستم آیدین که این چند وقته یکی از بهترین پوششها را به ماجرای کاریکاتور و تبعات پس از آن داده در آخرین پستش نکته ی جالب ومهمی را دست مایه قرار داده است. نکته ای که از همان روز اولی که این شیروانی داغ را راه انداختم می خواستم به آن بپردازم ولی آنقدر صنم داشته ام در این چند وقت که مجالی نیافتم به این صنمبر برسم.«توضیح: توجه داشته باشید که ورود من به وبلاگستان همزمان شد با غائله ی کاریکاتور»
مطلب آیدین به فراموش شدن نام مهرداد قاسم فر زیر نام مشهورتری که "همانا مانا خواهد ماند!" می پردازد. دغدغه ی من هم همین بود از آن روز اول. چرا به مهرداد که کمتر از مانا در این جریان بی گناه نیست؛ چرا به مهرداد که کمتر از مانا در اين جريان بي پناه نيست... کمتر از مانا بپرداختيم؟ نه کمي کمتر، که خوب کمش قابل توجيه است:مسلمن مانا نامي مشهور تر از مهرداد است و...
اما دو چيز من را در اين جريانات ناراحت کرد. اساسن اين مطلب را نوشتم تا اين دو تا گله را بکنم!
۱. چرا در کنار آنهمه لوگوئي که در گوشه و کنار وبلاگهامان فرياد مي زدند و مي زنند: مانا را آزاد کنيد حتي يک لوگوي کوچک نجوا نکرد که مهرداد را هم آزاد کنيد؟!
۲. نمي دانم مي دانيد يا نه: مهرداد قاسم فر پيش و بيش از آن که روز نامه نگار باشد شاعر است؛ شاعر خوبي هم هست... از آن شاعراني که خود را نسل هفتاد ناميدند و از شاعراني که يکي دو شعرش -حداقل- ماندگار خواهد شد... مانا کاريکاتوريست بود و البته بيش از همه کاريکاتوريست ها و به خصوص هادي پي گير کار او شدند... اما شاعران.شاعراني که هم نسل و دوست مهرداد بودند و از قضا مهمترين جولانگاهشان همين صفحات مجزاي است... به ياد دوست شاعر نسبتن همشهري ام افتادم: بهزاد زرين پور«توضیح: بهزاد اهل خرمشهر است اما جنگ زده... در دوران جنگ و پس از آن شهر من نهاوند افتخار میزبانی این شاعر خوب را داشته» بهزاد هم شاعر است و هم نسل مهرداد. شاعری خوب، بسيار خوب... اي کاش آفتاب از چهار سو بتابدش سال ۷۴برنده ي جايزه ي گردون شد-به يا عباس معروفي افتادم!- بهزاد چند سال پيش به همراه ايرج جمشيدي سر جريان روزنامه ي آسيا به زندان افتاد... بهزاد معاون سردبير آسيا بود... اما چه کسي در آن جريان که اتفاقن کم هم سر وصدا نکرد چيزي درباره ي بهزاد نوشت و گفت؟کدام يک از دوستانش... مهم نيست!
بايد ياد بگيريم هواي دوستانمان را داشته باشيم. آنها وقت سختي به ما احتياج دارند.
بيت: روزي که برف سرخ ببارد از آسمان بخت سياه اهل هنر سبز مي شود «صائب تبریزی»
اکنون هیچ کاری برایم سخت تر از نوشتن نیست اما مجبورم بنویسم تا دوستان خیالشان راحت شود که من حالم خوب است و هنوز مثل عابد و یاشار گرفتار نشده ام. ایندو دوست عزیزم مثل من شانس نداشتند تا بتوانند بگریزند و گرفتار دشمنان مردم نشوند. من هم اینک پس از چند روز مخفی شدن می نویسم چراکه دیگر نمی توانم در جائی امن باشم در شرایطی که می دانم بر یاشار چه می گذرد و نمی دانم عابد چه سرنوشتی دارد.
اکنون هربار که گذشته را مرور می کنم و چهره مصمم و راسخ ایندو دوست مبارزم را به یاد می آورم ناخود آگاه اشک در چشمانم حدقه می زند و عذاب وجدان سراپای وجودم را فرامی گیرد چراکه ما در بسیاری مواقع همراه و همگام بودیم و اکنون دو نفر از یاران در بند اند و من آزاد.
فکر می کنم هنوز دوهفته از زمانی که به شوخی از یکدیگر می پرسیدیم چه کمپوتی دوست داریم تا موقع بازداشت برایمان بیاورند نمی گذرد و چه زود این شوخی ها جدی شد و تبدیل به واقعیتی تلخ گردید. واقعیتی که بسیار آزار دهنده است.
و امروز ما در شرایطی مسیر دشوار مبارزه را ادامه می دهیم که جای خالی ایندو دوست کاملا محسوس است اما ما هیچگاه آنان را فراموش نمی کنیم چراکه ایندو با استقامت خود نشان خواهند داد که کاخ ظلم لا جرم روزی فرو خواهد ریخت.
درود بر عابد ویاشار.
امیدوارم که خبرم صحیح نباشد. ما هم شدیم جغد شوم!مسلمن جوابم منفی بود... در آن روزگاران مرگ کسی چون به آذین او را تبدیل می کرد به اسطوره... همچنان که مرگ،صمد را و جلال را و دوست به آذین مرتضی کیوان را اسطوره کرد... بعد به این اندیشیدم که آیا این اسطوره سازی احتمالی به حق می بود اگر اتفاق می افتاد؟ جوابم مطلقن منفی بود... به آذین مترجمی خوب بود... ژان کریستفش بعد از ۵۰ سال هنوز خواندنی و تازه است... به آذین مترجم خوبی بود اما در مورد فعالیتهای اجتماعی اش حرف و حدیث بسیار است... درباره ی جریانات کانون نویسندگان و...
به این اندیشیدم که اگر به آذین در روزگاری که روزگارش بود می مرد امروز ما چگونه از او یاد می کردیم... بعد به این اندیشیدم که آیا قبای این قهرمانی احتمالی کمی به تن پیرمرد گشاد نبود؟
به این اندیشیدم که یک مترجم خوب و محبوب مردن بهتر است یا یک قهرمان مردن... من که اولی را ترجیح می دهم زیرا همیشه قهرمانان را هاله ای از اغراق پوشانده و من این هاله را دوست ندارم... به این اندیشیدم که اگر صمد، اگر جلال، اگر مرتضی در ۹۲ سالگی می مردند آیندگان چگونه از آنها یاد می کردند... آیا اساسن از آنها یاد می کردند؟
به آذین در روزگارانی به عنوان یک فعال چپ قدر دید و زجر کشید اما این قدر دیدن زجر کشیدن برای چیزی غیراز ترجمه هایش بود... ترجمه هایی که اورا ماندگار کردند؛ پيرمرد تنها اين آخر عمري به خاطر آنچه که برايش زحمت کشيده بود ستايش شد آنهم توسط کساني که ستايششان حتمن برايش لذت بخش بوده است: مترجمان جوان... خوشحالم که مترجم مرد...خوشحالم که قهرمان نمرد.

+مطلب عرفان قانعي فرد درباره ي به آذين
++مطلب شيوا مقانلو
آنچه اکنون می خواهم به آن بپردازم چیزی است که روشنفکران ترک باید تکلیفشان را با آن مشخص کنند. یکی از مباحث پایه ای مطالعات قومی است و از نظر من برای هر "روشنفکر قومی"="روشنفکران قومی به طور کلی آن دسته از روشنفکرانند که ازچارچوب سنت ملی مستقر فراتر رفتهدر صدد ایجاد ارزشهای قومی جدید بر می آیند و یا بر اساطیر قومی جامعه ای جدید می پوشانند و به تبلیغ و پیشبرد ایده های قومی خود می پردازند"واجب است تکلیف خود را با آن مشخص کند:اساسن هویت قومی چه جور پدیده ای است.؟هویت قومی متعلق پدیده ای به نام "قوم" است و یا پدیده ای است جدا از آن؟ فرض می کنیم به این سوال پاسخ دادیم. حال مسئله این است که آیا آنچنان که دیرینه گرایان«primordialists» می گویند پیوند های نظیر پیوند های دینی،خونی،زبانی،منطقه ای"دیرینه"هستند بر همین مبنا ثابت و یا همچنون ابزار گرایان اساسن قومیت و هویت قومی را یک منبع اجتماعی، سیاسی و فرهنگی برای گروه های ذینفع می دانید و بر درست در تضاد با دیرینه گرایان از امکان دست بردن در پیوندهای هویت ساز دم می زنید. دیدگاهتان التقاطی از این دو دیدگاه است و یا به دیدگاه"transactionalism=تعاطی گرایی؟" گرایش دارید و معتقدید هویت قومی بیش از آنکه تحت تاثیر محتوای فرهنگی ای که در یک مرز اجتماعی خاص قرار دارد باشد تحت تاثیر خود مرز و مرزبانان نمادین آن است یعنی خوراک و پوشاک و زبان و... و مرز ها نفوذ پذیرند اما همین نفوذ پذیری و "گرفت و داد" ها یی که بر اثر آن اتفاق می افتد باعث ماندگاری قوم می شود. اساسن نظرتان درباره ی ثبات و یا عدم ثبات پدیده های هویت سازی نظیر زبان و نژاد و اساطیر و... چیست همچون دیرینه گرایان به آنها می نگرید و یا مثل ابزار گرایان؟ مرزها را نفوذ پدیر می دانید یا نفوذ ناپذیر؟اگر به نمادگرایی قومی گرایش دارید و می خواهید به احیای گذشته ها دست بزنید، و یا اگر ابزارگرایانه در پی ساختن هویتی جدیدید باید تکلیف خودتان را و ما را با این سوال ها مشخص کنید:
می خواهم از "روشنفکران قومی" ترک از روشنفکران دیروز و امروزشان بپرسم که رهیافت آنان در مواجهه با مسئله ی قومیت چیست؟ می خواهم از آنها بپرسم که جمهوری پیشه وری را تحت مجموعه ی کدام یک از رهیافت ها دسته بندی می کنند؟ می خواهم بدانم که اساسن آنهایی که اصرار دارند به جای ترکیب قوم ترک ملت ترک را بنشانند می دانند که در جهت نفع گروهی خود در منابع هویت ساز دست می برند یا نه؟ می خواهم بدانم آیا بعضی از آنهایی که منازعه ی قومی را تا حد جدایی طلبی ارتقا داده اند می دانند علی رغم اینکه بر دیرینه گی بعضی مفاهیم اصرار دارند خود ناقض این دیرینگی اند؟ می خواهم بدانم که با این تناقض چه میکنند؟
آنها سوالتی است که ذهنم را مشغول کرده. اما سوال مهمتری هم در ذهنم ایجاد شده. سرنوشت اقوامی که در عصر جهانی شدن در پی حفظ قومیت خودند چیست؟ چه گونه می توان هم جهان وطن بود و ترک یا لر؟ جوابهایی داده شده و عده ای شاید به درستی فرا رفتن از "ملت-دولت" را موهبتی برای اقوام می دانند. هر چه باشید آنچه که به صورت مبهمی مرکز نامیده می شود همان دولت است. اما آیا جهانی شدن باعث باز تعریف رابطه ی ملت و دولت خواهد شد؟ در این صورت قومی که از تبعیض گله مند است رابطه اش را چگونه تنظیم خواهید کرد با دولت عصر جهان وطنی؟ این ها سوالهایی بی جوابند چون اساسن در با امری که هنوز واقع نشده ایراد شده اند، اما سوالهایی هستند که باید با موشکافی درباره ی آنها تعمل کرد. یک سوال دیگر: عصر کم رنگ شدن مرز ها آیا باعث نخواهد شد که ما برای هویت یابی قومی به دنبال منبعی غیر از شش منبع معروف که آنتونی اسمیت برمی شمارد باشیم. منبع یا منابعی غیر از نام جمعی،اسطوره-نیای مشترک، تاریخ مشترک، فرهنگ مشترک، پیوند با یک سرزمین خاص و نوعی از همبستگی. آیا مثلن نوع رابطه ی بینا گروهی به عناصر هویت ساز در عصر جدید نمی پیوندد- و یا بهتر نیست که بپیوندد؟-
این دوسه روزی که نبودم این سوالات فکرم را مشغول کرده بود. البته همراه با اینها مقالات سرشار مجله ی مدرسه هم بودند مقالات دوست داشتنی ای که حتمن در روزهای آینده در این جا درباره ی آنها حرف خواهم زد.
خبرهای دانشگاه را حتمن دنبال کنید. وبلاگ کوی در این زمینه کمکتان می کند.
ادامه ی روایت دوستانم از ماجرای آنشب را هم شاید بعدن نوشتم. هر چند...
یک چیز دیگر: ۸ روز پیش وقتی بعد از یک سال وبلاگ نویسی را دوباره امتحان کردم. هرگز قصد نداشتم سیاسی نویس بشوم. اصلن این وبلاگ را راه انداختم به دغدغه های غیر سیاسیم! کمی بیشتر توجه کنم. اما نشد. کوی شلوغ شد و نشد آنچه می خواستم بشود. هر چه باشد اتفاقات یکی از مهمترین پارامتر ها در زندگی یک انسانند... اینها را گفتم تا بگویم وقتی آبها از آسیاب افتاد و برگشتم با مطالبی متنوع تر برمی گردم. مطالبی که حتمن انسان گرایانه خواهند بود ولی حتمن سیاسی نخواهند بود. این جا راه انداخته ام تا کمی از روزمرگی در بروم«چقدر خوش خیال!»
در هر صورت اگر اتفاقی نیفتد سه چار روز دیگر برمی گردم.
به امید دیدار
سه نفر به خاطر جریان کوی یاشار هم لابد برای ماجراهای امیرکبیر. از سه نفر اول تنها پويا است که برای اولین بار پای دربند می گذارد.دوست صمیمی من که از وقتی در تبریز در نشست سالیانه انجمن با جسارت تمام خیلی از تابو ها را زیر پا گذاشت هر چند وقت یک بار با دردسری تازه روبرو می شود بی که نقش چندانی در ماجراها داشته باشد: یک روز کمیته انضطباطی-در واقع هر روز کمیته انضباطی!- یک روز تهدید بسیج. حالا هم... واقعن خنده دار است: پويای دوست داشتنی را که به خاطر روزه های سکوتش معروف است به خاطر آشوب گری گرفته اند! پويا یی که حتی در جریان اعلام استقلال طیف مدرن-بعد از ناجوانمردی های متوالی سنتی ها- فقط یک نظاره گر بود. پويا یی که خودش را کنارکشیده بود امروز "به نقطه ای نامعلوم انتقال یافته!" دوستان لباس شخصی مان در هدف گیری هم نوبرند!
حداقل فرید- دیگر دوست خوبم- که شش ماه حبس تعلیقی را هم در کارنامه دارد خرداد ۸۲ زندان را تجربه کرده. حداقل هومن همین یک ماه قبل از بازداشت درآمده ولی بی چاره پويا. بی چاره پويا که امروز صبح کیف و کتاب هاش را جمع کرد تا بیاد دانشگاه ولی درست دم در کوی اسلحه را گذاشتن روی شقیقش.
حداقل فرید وقتی برای شورای مرکزی طیف مدرن نامزد می شد حساب همه جا را کرده بود. حداقل هومن وقتی راهش را انتخاب کرده بود حساب اینجا را هم کرده بود ولی بی چاره پويا که این ترم آخری به جای اینکه برای کنکور فوق بخواند توی اون سولاخی باید بزند زیر آواز از تنهایی. باید هر چه خوانده را مرور کند تا زمان بگذرد. تا روز شب بشود. بی چاره پويا
+خبر ادوار نیوز درباره ی پويا
++خبر ادوار نیوز درباره ی فرید و هومن

روایت حمله به کوی را فردا ادامه خواهم داد«البته اگر تا فردا...!»
۱-مطلبی که می خوانید روایت دوستان من است از ماجرای سه شنبه شب هفته ی گذشته در کوی دانشگاه. همین ابتدا یک توضیح لازم است: چون دوستی که روایت اصلی را ارائه داد در کوی پزشکی ساکن است داستان ما از کوی پزشکی آغاز می شود:
بعد از ظهر سه شنبه دانشجویان ترک و دانشجویان سیاسی اعلامیه ای را در سطح کوی پخش می کنند با این مضمون: ساعت ۸ شب تجمع در اعتراض به وقایع تبریز و اتفاقات اخیر در دانشگاه
ساعت ۲۰و ۱۵ دقیقه: حدود۳۰ نفر از دانشجویان کوی علوم پزشکی تجمع را آغاز کردند. شعارهاشان این گونه بود آن ۳۰ نفر : دانشجو دانشجو حمایت حمایت. آذری قهرمان حمایت حمایت. آنها شعار دادند و یار دبستانی خواندند تا کم کم تعدادشان شد حدود ۵۰۰ نفر. حالا ساعت از ۹ گذشته بود.
ساعت ۲۱و۳۰ دقیقه: حدود ۲۰۰۰ نفر از دانشجویان کوی دانشگاه آرام آرام به در حائل بین کوی تهران و کوی پزشکی نزدیک شدند. آنها شعار می دادند: تبریزو خون گرفته دانشجو جون گرفته. ابتدا از نگهبانان خواستند که در را باز کنند تا آنها بدون درگیری به دوستانشان در کوی پزشکی بپیوندند. نگهبانان ترجیح دادند در بشکند ولی توسط آنها باز نشود. پس در شکست! دانشجویان با شعار پزشکی بیرون بیا و دانشجوی پزشکی حمایت حمایت به تجمع کوی پزشکی پیوستند. جمعیت زیاد شده بود. آنقدر زیاد که زنگ خطر در بعضی جاها به صدا در آید!
دانشجویان به در اصلی کوی پزشکی رسیدند. نگهبانان می خواستند دریای جمعیت را با باتوم کنترل کنند! هیچ کاری از آنها برنیامد ولی دریای جمعیت توانست قفل در کوی علوم پزشکی را بشکند. عده ای قصد خروج از کوی را داشتند ولی عده ای دیگر -که سازمان دهندگان ماجرا بودند-می خواستند که جمعیتی که هر لحظه انبوه تر می شد جلوی در توقف کند. چنددقیقه توقف جلوی در پزشکی بعد بازگشت به کوی تهران.
ساعت۲۲:دانشجویان به در اصلی کوی رسیده بودند. سنگ هایی که از دستان آنها رها می شد! نگهبانان را فراری داده بود. عده ای می خواستند در بشکنند اما در می خواست از پاشنه در آید! ستون هایی که در را در خود جا داده بودند لغ بودند و هر لحظه ممکن بود روی سر دانشجویان آوار شوند! پس در را بی خیال!عده ای مشغول آتش زدن باجه ی نگهبانی شدند.
از اینجا به بعد نیروهای ضد شورش هم خود را به ماجرا تحمیل می کنند!
ساعت۲۲و۳۰: حضور لباس شخصی ها و تحریک آنها دانشجویان را عصبی می کند. آنها به در جنوبی کوی حمله میکنند- پشت در جنوبی مرکز تجمع لباس شخصی هاست- تقابل این اجتماع خشمگین با آن اجتماع همیشه خشمگین! کبریتی بود که در یک شب مهتاب کوی را به آتش کشید. نکته ی جالب مدل واکنش نیروهای ضد شورش به حمله ی دانشجویان بوده: دانشجویان به سمت آنها سنگ می انداخته اند آنها هم به سمت دانشجویان سنگ می انداخته اند!!! مردم لرستان به نوع جنگیدن می گویند جنگ برد- با فتح ب-

ادامه ی ماجرا را فردا بخوانید. البته هنوز ماجرا خساس نشده هنوز سنگ های ضد شورش به سر و روی دوستان ما اصابت نکرده- فرمانده مخترم انتظامی تهران که کلن زخمی شدن دانشجویان را کتمان می کنند- هنوز آجر به گردن عیسی عادلی نخورده هنوز شریان پای ... پاره نشده...
سعی کردم بدون بزرگ نمائی روایت دوستانم از ماجرای آن شب را بنویسم. دوستانی که در ماجرا حضور داشته اند می توانند در بخش نظرات این روایت را تکمیل کنند یا که روایت من را نقد کنند. متشکر می شوم.
۲- در بخش نظرات این وبلاگ بحث بسیار زیبایی بین دوست عزیزو فاضلی به نام فرزاد و بچه های دوست داشتنی پان ترکیست در گرفته. من این بحث را با شعف دنبال می کنم و به شمای احتمالی! هم توصیه میکنم که آن را از دست ندهید. همین جا بگویم که این بحث های دو طرفه در بخش نظرات دوست دارم و امیدوارم ادامه پیدا کند. در مورد انتقاد دوستم آقای فرزاد عزیز هم باید بگویم که تا حدودی وارد است حداقل این جمله اش که حتمن وارد است:«دل نازک کسی است که از اولین توهین ناخواسته و آبکی برنجد.» این انتقاد ظریفی است به من و من خوشحالم که دوستی پیدا کرده ام که ضعف هایم را گوشزد می کند.
اما در باب تناقض باید بگویم تناقضی وجود ندارد. این که مانا امروز در زندان است به خاطر اعتراضهای قوم ترک است. سر این موضوع فکر می کنم توافق داشته باشیم. سر این موضوع هم توافق داریم که در این مملکت به فرهنگ اقوام آنچنان بهایی داده نشده ونمی شود و حتی آنها از حق مسلم آموزش زبان قومی در مدارسشان محرومند. این دوتا توافق. حال اگر کسی "بعداز۱۰۰ سال گریستن بخاطر اینکه در کشور عزیز و دوست داشتنی خودش با او مانند آفریقایی ساکن آمریکا برخورد شود" «البته فکر می کنم قیاستان چندان منصفانه نباشد» بخواهد اعتراض بکند. حتی بخواهد شورش کند فکر می کنم می خواهد از یکی از حقوقش استفاده کند. اما اگر او در هین اعتراض به حقوق فردی یکی انسان-حق آزاد زیستن- تعرض کند مسلمن در حق آن انسان جفا کرده. شما باید مشخص کنید که مشکلتان آن ۱۰۰سال است یا کاریکاتور مانا. اگر مشکلتان کاریکاتور مانا است دچار سو ء تفاهمید. ولی اگر کاریکاتور مانا بهانه است مسلمن اعتراض شما باعث تعرض غیر مستقیم شما به حقوق مانا شده است و این یعنی همان جفایی که قبلن گفتم. البته بدیهی است که هر اعتراضی تبعات ناخواسته ای دارد. و زندانی شدن مانا یکی از تبعات ناخواسته ی اعتراض به حق شما آذربایجانیان دوست داشتنی است. مخلصیم جناب فرزاد!
پ.ن: در ضمن امروز دانشکده ی حقوق روز عجیبی را پشت سر گذاشت. دیگر نمی کشم که بنویسم در وبلاگ عابد توانچه بخوانید. فعلن ماجرا چندان جدی نیست فقط خنده دار است. امیدوارم هیچ وقت جدی نشود.
من بامداد امروز از طریقsms یکیاز دوستان از موضوع باخبر شدم. متن smsجامع بین دو خبر بالا بود . بله بهروز و کاوه سردبیران نشریه ی خاک (که شاید مهمترین نشریه ی چپ های دانشگاه تهران باشد _برای آشنایی با خاک به اینجا مراجعه کنید_) احتمالن ربوده شده اند و حالا در گوشه ای از یکی از زندان های این شهر نکبتی مشغول اندیشیدنند! هومن هم که وضعش مشخص تر از آنها احتمالن به هم کار مشغول است. البته اگر آن احتمال دیگر که به شدت آزار می دهد اعصابم را در حال وقوع نباشد.
بازداشت بهروز و کاوه و هومن از دو جهت بسیار مهم است: یکم اینکه این بازداشن تقریبن اولین عکس العمل جدی حکومت نسبت به فعالیت نیروی متمایل به مارکسیسم در دانشگاه ها بود. حکومت به هر دلیلی در برابر بچه های چپ که به خصوص در دو سال اخیر انسجام خوبی پیدا کرده بودند و بسیار هم فعال عمل می کردند اقدام بازدارنده ی چندانی انجام نداده بود به شکلی که حتی شائبه ی همکاری نیرو های چپ با حاکمیت (به خصوص در مدت انتخابات ریاست جمهوری نهم)بین بچه های سیاسی دانشگاه وجود داشت و البته آنجور که ما می دیدیم خود بچه های چپ چندان رفتار حکومت را درک نمی کردند! در هر صورت از این نظر دستگیری سه تن از مهمترین نیروهای چپ دانشگاه تهران تا حدودی می تواند این شائبه و شایعاتی را که در اثر آن به وجود آمدند تحت ناثیر قرار دهد.
از سوی دیگر دستگیری این سه دوست ما از این جهت مهم است که بازداشت های اولیه ی جریان کوی و چند بازداشت پس از آن چندان هدف مند نبودند و بچه های اصلی جریان های دانشگاه را تهدید نمی کردند. اما این مورد اخیر که سران چپ دانشجویی دانشگاه تهران را هدف گرفته می تواند نشانه ی رویکردی جدید باشد. رویکردی که البته پس از خوابیدن هر جریان اعتراضی ای دنبال می شود. با نگاهی به مدل دستگیری های پس از 18 تیر 78 و پس جریان خرداد 82 با نظر من همراه خواهید شد. عوامل بازداشت این سه یار دبستانی ما به احتمال قوی به دنبال مقصر ترشی برای جریان اخیر کوی دانشگاه هستند.
ولی ما به دوستان لباس شخصی! مان می گوئیم این حربه هیچ سودی ندارد. به آنها می گوئیم دست شما به چیز که بخورد آن چیز طلا می شود و بر اساس این معادله اگر تا دیروز چندان بهروز و دوستانش را چندان از خود نمی دانستم امروز آنها یاران دبستانی مایند و ما یاور و همراه آنان خواهیم بود! من به عنوان یک لیبرال امروز بیش از هر روز دیگری خود را یار دبستانی دوستان چپم احساس می کنم
حک شده اسم من و تو رو تن این تخته سیا
ترکه ی بیداد وستم مونده هنوز رو تن ما
یک خواهش: لطفن در برابر ماجراهای دانشگاه تهران انقدر منفعل عمل نکنید. این ماجرا هم کم از جریان کاریکاتور ندارد.
پ.ن:ادوارنیوز:"خبر دیگر اینکه شایعه بازداشت و یا ربوده شدن برخی فعالان دانشجویی از سوی نهادهای امنیتی در روز پنجشنبه از سوی منابع موثق تکذیب شد."نمی دانم این خبر ادوار ربطی به سه یار دبستانی ما دارد یا نه. در هر صورت سعی می کنم تا چند ساعت دیگر خبر کاملن موثق را اضافه کنم. همانطور که گفتم خودم هم از طریق sms از ماجرا مطلع شدم. اگر کسی خبر تکمیلی دارد در بخش نظرات اضافه کند.
خوب حالا لابد من باید بگویم منظور من از آن ملاحت ریختنم در باب دستمال و قیصریه توهین نبودهو لابد حالا که کسی توهین گرفته این جمله را باید معذرت بخواهم؟(ویا درکمال پرروئی بگویم آقای آذربایجان اوغلو مشکل از خودت است) وتمام. بعد هم از این به بعد حواسم را جمع کنم و هی خودم را محدود کنم"بخوانید ساسور کنم" (در باب این محدودیت مطلب بزرگمهر حسین پور را بخوانید)
ولی آیا تقصیری متوجه من است که هشتاد سال توهین به قوم ترک گوش هموطنان ترکم را آنقدر تیز کرده و دلشان را آنقدر نازک کرده که من باید یکی از حقوق مسلمم"آزادی بیان" را زیر پا بگذارم تا از دردسر های بعدی برهم؟ آیا من باید تعریفم از توهین را"که اخلاق حکم می کند یکی مرزهای من باشد" با دل نازک و گوش تیز آنان هماهنگ کنم ؟
نمیدانم. ما دریک سیکل معیوب گیر افتاده ایم. هر جوابی به این چند سوال یک جایش خواهد لنگید. آنها "هموطنان ترکم" حقوقی دارند که ما زیر پا می گذاریمشان" البته آنها هم بعضی حقوق ما را نقض میکنند. همانگونه که منی که لرم حق ندارم اوی ترک را به بهانه ی خندیدن برنجانم توی فارس هم حق تداری او را و البته مرا برنجانی و مسلم که او هم نباید ما را برنجاند. اینها همه شان گزاره هایی اخلاقی اند که خوب ما رعایتشان نمی کنیم!" ما بارها "آنگونه که آیدین در مطلبش "همیشه تآمل..."گفته است" جک هایی گفته ایم که با این جمله شروع می شده:یه روز یه ترکه. و این توهین است. از سوی دیگر من هم حقوقی دارم. از جمله حق اظهار نظر درباره ی حرکت هموطنانم در اعتراض به کاریکاتور مانا. از جمله حق نگران بودن برای مانا. از قضا گویا حقوق من و هموطنان ترکم یک جائی با هم شاخ به شاخ می شوند. خوب حالا چه کار باید کرد؟ لابد می گوئید با حذف کلمات دستمال- ناقابل و قیصریه مشکل حل خواهد شد. ولی در این صورت مرا مجبور کرده اید که چارچوبه ی توهین را با گوش تیز و دل نازک آنان هماهتگ کنم.
دوستمان آذربایجان اوغلو ظاهرآ تصور کرده منظور از دستمال ناقابل قوم ترک است"فکر می کنم فقط این جوری می توان از این جمله ی فردی حقیر مثل من توهین بیرون کشید". ولی شما قاضی: اولآ من در شرایطی که در مقام توصیف واقعه ای هستم که تا حدودی به فوم ترک مربوط است. و کمی تا قسمتی هم با این واقعه همدلم چگونه می توانم توهین کرده باشم به قوم ترک؟ از سوی دیگر من نمی دانم چگونه می توان آذربایجان پهناور و مردمان رشیدش را موصوفی برای وصف دستمال ناقابل دانست؟ چقدر این وصف ضعیف است! چقدر نویسنده کم سواد است اگر موصوف آن باشد که احتمالن جناب آذربایجان اوغلو فرض کرده!
حال من مانده ام و یک سیکل معیوب. من باید خودم را درست کنم؟ یا دوستم آذربایجان اوغلو؟ آیا این فرد حقیر باید از ساحت قوم دلیر ترک عذر بخواهد یا جناب آذربایجان اوغلو به خاطر آن کلمه ی لعنتی "حقیر" که فکر می کنم هر کاریش که بکنیم توهین است باید از من عذر بخواهد؟ نمیدانم. کمی هم به او حق می دهم. دلش نازک است وچشمش تیز.
ماجرای من وآذربایجان اوغلو درست مثل ماجرای مانا وکاریکاتورش است البته در مقیاسی بسیار بسیار کوچکتر. در این ماجرا من نه از سوی مانا تقصیری می بینم نه از سوی هموطنان ترکم. ایراد از جای دیگری است. ایراد از ۱۰۰سال تبعیض وتوهین است. مانا قربانی دل نازکی و تیز چشمی هموطنان ترکم شده. در حالی که آنها از جای دیگری ناراحت بوده اند و هستند. فکر می کنم هموطنان ترکم تا حدودی در حق مانا و البته درحق مهران قاسم فرجفا کرده اند و از دیگر سو روزنامه نگاری را که کار بسیار سختی است سخت تر کرده اند.
بله آقای آذربایجان اوغلو "مملکت را به جائی رساندند و رساندیم که هر دستمال ناقابلی قابلیت قیصریه آتش زدن یافته است... "
۲- شرمنده که طولانی شد. کاریکاتور هادی زیباست!و این هم کاریکاتور مانا. چه حسی داشت وقتی این رامیکشید؟

پ.ن:آنقدر حرف زدم که مطلب اصلی یادم رفت! از دستگیر شدگان کوی دانشگاه خبری نیست. باید کاری کرد. شما دوستانم در اینتر نت باید کمک کنید به آنها. ما هم قول می دهیم که ساکت ننشینیم. ما هم اعتراض خواهیمکرد. کمک کنید لطفآ
1-دیشب دانشجویان کوی دانشگاه تهران تا صبح نخوابیده اند. از قضای روزگار درست در همان شبی که من بعد از یک هفته به خانه ی خواهرم آمده بودم کبریت خشم کوی آتش گرفت و خاموش شد و سر ما بی کلاه ماند"سرم از این جهت بی کلاه ماند که باز هم نتوانستم بغض فرو خورده ی این یک سال را بترکانم"
حدود ساعت ۱۰ شب خبردار شدم که وضع کوی قرمز است. با یکی از بچه های داخل کوی که تماس گرفتم مطمئن شدم که خبر صحیح است. دوستم درست وسط غائله بود آنقدر نزدیک که وقتی می گفت:"بچه ها دارن در رو می شکنند" من صدای برخورد یک چیز آهنی به یک چیز آهنی دیگر را می شنیدم. حدس می زدم که اعتراض را ترک ها شروع کرده باشند و البته حدسم درست بود. ساعت ۱۰و ۲۰ دقیقه که من با کوی در تماس بودم ماجرا از ترک ها فراتر رفته بود... چند بار دل د